علی حیدرزاده؛ نخبه دانشگاه آزاد که «شهیدانه» زندگی کرد و با زبان روزه به شهادت رسید +فیلم
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، شهید علی حیدرزاده، دانشآموخته نخبه رشته امنیت شبکه از دانشگاه آزاد اسلامی بود که در یازدهم اسفند ماه سال ۱۴۰۴ و در سومین روز از جنگ رمضان همراه با تعدادی از همکارانش در محل کار با اصابت موشکهای دشمنان آمریکایی و صهیونیستی به شهادت رسید. تازه دامادی که قرار بود در ایام نوروز ۱۴۰۵ مراسم ازدواجش را جشن بگیرد.
در دیداری که با پدر و مادر این شهید بزرگوار داشتیم بیش از پیش با ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی او آشنا شدیم؛ دیداری که در معیت دکتر حسن فارسی جوکار مدیر گروه رسانه دانشگاه انقلاب اسلامی و خانم طهورا نوروزی مدیرعامل بنیاد عفاف و حجاب و محمد مقیم دبیر اجرایی برنامه انجام شد.
خانم منصوره زینالعابدین مادر شهید حیدرزاده چندین سال است که توفیق میزبانی و نگهداری از از کودکان معلول بهزیستی را هم به عهده دارد و از سه سال پیش هم کودکی به نام امیرعباس را با همین ویژگیها به فرزندخواندگی قبول کرده است.
پیش از این، خلاصهای از این دیدار در قالب فـیلم و گـزارش تصـویـری در خبرگزاری آنا منتشر شده بود. گزارش مشروح این دیدار را در ادامه مشاهده خواهید کرد.

علی فقط شنونده حرفهای «آقا» نبود؛ پای کار میایستاد
اصغر حیدرزاده، پدر شهید علی حیدرزاده از شهدای جنگ رمضان، در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری آنا درباره فرزند شهیدش گفت: علی عزیز ما ۲۲ اسفند سال هشتاد به دنیا آمد و هنگام شهادت ۲۴ سال داشت. یک سال قبل از شهادت موفق شد مدرک کارشناسی رشته امنیت شبکه و برنامهریزی را از دانشگاه آزاد بگیرد. البته هیچوقت فقط به مدرک تحصیلی بسنده نمیکرد؛ هر کلاس و دورهای که در زمینه کاری و تخصصش بود، خودش هزینه میکرد و میرفت. مثلاً به زبان انگلیسی کاملاً مسلط بود و خیلی راحت و روان صحبت میکرد. اگر اراده میکرد که یک زبان خارجی یاد بگیرد، یاد میگرفت و در این عرصه. یکی از الگوهایش شهید بهشتی بود. یک دوست روحانی بسیار صمیمی داشت که مدتی پیش ایشان را دیدم. در پیامهایی که با یکدیگر رد و بدل کرده بودند، علی به او گفته بود: «سعی کن مثل شهید بهشتی چند زبان زنده دنیا را یاد بگیری.» خودش هم همینطور بود؛ اهل عمل بود و اگر اراده میکرد کاری را انجام دهد، انجامش میداد.
وی اظهار کرد: علی در بحث ولایت خیلی محکم و پای کار بود. هر وقت رهبر شهید انقلاب سخنرانی داشتند، حتی اگر از راه رسیده و خسته بود، خودش را مقید میدانست که سخنرانی را از تلویزیون ببیند یا دانلود کند. به ما هم توصیه میکرد گوش بدهیم. ما شاید فقط گوش میدادیم، اما او اهل عمل بود؛ هرچه رهبر میگفت، در هر زمینهای عمل میکرد. من فکر میکنم یکی از علتهای شهادتش همین ولایی بودنش بود. ما هم به حرفهای رهبر انقلاب گوش میدادیم و ادعا میکردیم ولایی هستیم، اما اگر «آقا» صحبتی میکرد، او واقعاً پای کارش میایستاد.
پدر شهید حیدرزاده افزود: حدود دو ماه و نیم بود که عقد کرده بود. ما به سختی و به برکت همین بچههایی که مهمانمان میشدند، برایش یک آپارتمان گرفته بودیم و مشغول بنایی و نقاشی آن بودیم. یک جوان ممکن است امروز یک موتور بخرد و به آن وابسته شود؛ اما علی با اینکه تازه عقد کرده بود، هیچ دلبستگی به دنیا نداشت.
وی درباره نحوه شهادت فرزند نخبهاش نیز عنوان کرد: صبح دهم اسفند ۱۴۰۴، یک روز پس از حمله به بیت و شهادت رهبر انقلاب، در میدان انقلاب تجمعی برگزار شد که من هم به آنجا رفتم، اما، چون علی خسته بود، او را از خواب بیدار نکردم. وقتی به میدان انقلاب رسیدم، پیامک زد و گفت: «بابا کجایی؟ من هم میخواهم بیام.» گفتم میدان انقلاب هستم. با پسرخالهاش هماهنگ کرده بود و آمدند. پسرخالهاش بعدها به من گفت اولین بار بود که میدید علی روی آسفالت خیابان نشست و شروع به گریه کرد. روز یازدهم اسفند به دفتر محل کارش رفت. البته مدیران مجموعه او و همکارانش را مخیر کرده بودند که برود یا نرود، اما رفت. همان روز و بعد از نماز جماعت ظهر، باز هم مدیر مجموعه به خاطر شرایط جنگی گفته بود که هرکس میخواهد میتواند برود، چون شرایط امنیتی مناسب نیست. با این حال علی و همکارانش ماندند.
وی افزود: روز شهادت علی، با آدرسی که همسرش داد، همراه پدر همسرش رفتیم محل کارش. تا پنج روز هیچ اطلاعی از پیکرش نداشتیم. تقریباً مدام در بیمارستانها دنبالش میگشتیم؛ شاید مجروح شده باشد یا جایی بستری و بیهوش باشد. دو روز هم به معراج میرفتم و عکسهایی را که نشان میدادند بررسی میکردیم، اما چیزی پیدا نکردیم. روز پنجم، به همسرم گفتم شاید اصلاً چیزی از پیکر پیدا نشود. اما همسرم اصرار داشت که میخواهم نشانهای از «علی» داشته باشم و برای حضرتامالبنین (س) نذر کرد.

حیدرزاده عنوان کرد: من در همان روزهای اول آزمایش DNA داده بودم. همان روزی که همسر نذر کرد، پیامک آمد که به معراج مراجعه کنم. رفتیم و بخشی از پای چپ علی را پیدا کردیم؛ همسر علی بعداً فیلمی را در گوشیاش به ما نشان داد. علی در آن گفته بود: «این فیلم را از من داشته باش؛ اگر یک روز موشک خوردم و شهید شدم، نگاهش میکنی و دلت میسوزد و گریه میکنی.» یک عکس هم از پای چپش در گوشی همسرش گرفته بود. همسرش میگفت رویش نشده بود بپرسد چرا این عکس را گرفته است. انگار خودش میدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد.
این پدر شهید گفت: آن روزهایی که به معراج میرفتم، شرایط خیلی سخت بود. تقریباً هر یک یا دو ساعت میگفتند از سوله بیرون بیایید، چون پهپاد آمده بود و محل تجمع را میزد. ما هم میگفتیم شلوغ نشود؛ خدای نکرده اتفاقی بیفتد و خونی از دماغ کسی بیاید. نه خود شهید راضی بود و نه ما.
وی افزود: با توجه به این شرایط، مراسم تشییع علی هم خیلی غریبانه بود. از یک طرف پسر جوانمان را از دست داده بودیم و از طرف دیگر کشور در شرایط جنگی بود و هر لحظه جایی را میزدند. با این حال دوستان زیادی محبت کردند و در مراسم تشییع آمدند. شرایط خاص و ویژهای بود.
زیستن چون شهید و پرواز در جایگاه شهید
منصوره زینالعابدین، مادر شهید علی حیدرزاده، با مرور خاطرات فرزندش از سالهای کودکی تا نوجوانی، از ویژگیهایی سخن میگوید که به باور او، علی را قدمبهقدم در مسیر معنوی و اعتقادی خاصی قرار داد؛ مسیری که سرانجام به شهادت او ختم شد.
او در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری آنا اظهار کرد: «علی» همان بدو تولد، رنگ و لعاب خاصی به زندگی ما داد. از کودکی، بچهای بسیار حرفگوشکن و آرام بود. مثلاً وقتی دو سال و نیم یا سه سالش بود، اگر میگفتم «علی، این پفک را نخور، الان موقع ناهار است»، خیلی راحت قبول میکرد، پفک را کنار میگذاشت و اصلاً مقاومت نمیکرد. در بحث لقمه، از دوران بارداری و حتی در دو سالی که به او شیر میدادم، خیلی مراقبت میکردم. اگر حتی درباره حلال بودن مالی که قرار بود از آن استفاده کنیم، اندکی تردید داشتم، از آن لقمه نمیخوردم. بعد که علی بزرگتر شد، همین حساسیت را به او هم منتقل کردم.
این مادر شهید عنوان کرد: خیلیها بعد از شهادتش از من میپرسند چه کار کردی که این بچه به اینجا رسید. من واقعاً میگویم کار خاصی نکردم؛ خودش خوب بود، الحمدلله. خدا او را انتخاب کرده بود و من فقط تلاش کردم او را در مسیر درست قرار بدهم و در همان مسیر هدایتش کنم. از کلاس دوم یا سوم ابتدایی بود که نماز خواندن را شروع کرد. روزه گرفتن را هم از حدود ۹ سالگی آغاز کرد و در ۱۰ یا ۱۱ سالگی، ماه رمضان را کامل روزه میگرفت.
وی افزود: دوران نوجوانی علی هم برخلاف بسیاری از نوجوانان، برای ما دوران سخت و پرتنشی نبود. همه بچهها در دوران بلوغ ممکن است تغییرات روحی پیدا کنند، پرخاشگر شوند یا رفتارهای خاصی داشته باشند، اما علی هیچوقت نه با من و نه با پدرش پرخاشگری یا بیاحترامی نکرد. همیشه خنده روی لبش بود.
خانم زینالعابدین گفت: در آن سالها هیچوقت ندیدم مرتکب خطایی شود که ما را نگران کند. با گوشی دنبال مطالب ناپسند نمیرفت و یکی از ویژگیهای شاخصش، پاکی نگاهش بود. به هیچ وجه به نامحرم نگاه نمیکرد. بعد از شهادتش، خانمهایی که در محل کارش بودند و از آن حادثه جان سالم به در برده بودند، همین ویژگی را درباره علی تعریف میکردند. میگفتند هر وقت علیآقا به بخش یا واحد آنها میآمد، همیشه سرش پایین بود و نگاهش را بالا نمیآورد.
این مادر شهید عنوان کرد: علی در کنار این ویژگیهای اخلاقی، روحیه خدمت به دیگران را هم داشت. نیروی داوطلب بهزیستی بود و پنجشنبهها به شیرخوارگاه میرفت، به بچهها رسیدگی میکرد و با آنها بازی میکرد. حتی مسئول آنجا به ما گفت: اینجا عموماً یک محیط زنانه است، ما هیچوقت ندیدیم علیآقا یکدفعه سرش را بالا بیاورد و به یکی از خانمها نگاه کند. الحمدلله دوران نوجوانیاش هم به همین شکل سپری شد. برای من و پدرش همیشه مطیع بود؛ اما در کنار خانواده، یک نفر برایش جایگاه ویژهای داشت و آن هم رهبرمان بود. وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم این ویژگیها از همان کودکی در علی شکل گرفته بود؛ از حساسیت نسبت به لقمه و نماز و روزه گرفته تا پاکی نگاه، احترام به پدر و مادر، خدمت به دیگران و در نهایت پایبندی عملی به ولایت. من فقط تلاش کردم او را در مسیر درست قرار بدهم؛ باقی راه را خودش انتخاب کرد و ادامه داد.
«امیرعباس»؛ کودکی که علی پناهش بود
منصوره زینالعابدین، مادر شهید علی حیدرزاده، در بخش دیگری از این گفتوگو از فعالیت داوطلبانه خود در شیرخوارگاه و ماجرای پذیرش کودکی به نام امیرعباس به عنوان فرزندخوانده سخن گفت؛ کودکی که در سالهای زندگی در کنار خانواده، ارتباط عاطفی عمیقی با علی برقرار کرده بود.
او اظهار کرد: حدود چهار سال پیش، به واسطه شهید سیاح طاهری که از همسایههای ما بودند، وارد شیرخوارگاه شبیر شدم و به صورت جهادی و داوطلبانه در آنجا فعالیت میکردم. همان روز اول امیرعباس را دیدم. ظاهر و چهرهاش با بچههای دیگر خیلی متفاوت بود و بهشدت تشنه محبت بود. البته همه بچههایی که در آن محیط هستند تشنه محبتاند، اما امیرعباس شرایط خاصی داشت. بعد از مدتی با خانواده و بچهها صحبت کردیم و گفتیم نظرتان چیست که امیرعباس را برای فرزندخواندگی به خانه بیاوریم؟ بچهها و آقایان خانواده هم قبول کردند و امیرعباس الان نزدیک سه سال است که فرزندخوانده ما شده است.
این مادر شهید عنوان کرد: آن زمان که میخواستیم او را به خانواده بیاوریم، به ما گفتند که امیرعباس فلج مغزی و دارای عقبماندگی ذهنی است. بعدتر متوجه شدیم که بیماری «دیستروفی» یا همان ضعف عضلانی، هم دارد. بیماریاش مادرزادی و پیشرونده است. با وجود همه این مسائل، ما تصمیم گرفتیم او را بپذیریم و عضوی از خانواده ما باشد. بعد از مدتی بهزیستی طرحی با عنوان «طرح میزبان» راهاندازی کرد. در این طرح، تعدادی از کودکان را برای مدتی به خانه میآوردیم تا وضعیتشان مشخص شود و بعد به خانوادههایی که قرار بود سرپرستی آنها را بر عهده بگیرند، سپرده میشدند. ما در این طرح میزبان پنج کودک بودیم و با احتساب امیرعباس که فرزندخوانده ماست، در مجموع از ۶ کودک میزبانی و نگهداری کردیم.
وی افزود: علیآقا در این مسیر خیلی کمکحال من بود. چون بیشتر این بچهها معلول و نیازمند درمان بودند، رفتوآمد زیادی داشتیم و علی خیلی در رانندگی و جابهجایی بچهها کمکم میکرد. حتی گاهی هزینه دارو و بعضی نیازهای بچهها را از پول خودش پرداخت میکرد. واقعاً در این زمینه همراه من بود.

زینالعابدین گفت: امیرعباس وقتی وارد خانواده ما شد، حدود دو سال و نیم داشت و الان نزدیک سه سال است که پیش ماست. رابطه خیلی خاصی با علیآقا داشت. هر جا به مشکلی برمیخورد، صدای علی میکرد و میگفت: «دادا علی! دادا علی!» علی برایش یک جور پناه و تکیهگاه بود. اگر ما مثلاً امیرعباس را دعوا میکردیم، مینشست و گریه میکرد و علی را صدا میزد. انگار مطمئن بود علی از او حمایت میکند. بعد از شهادت علی، امیرعباس خیلی اذیت شد. مخصوصاً روزهای اول، هنوز نمیتوانست نبودن علی را باور کند. مثلاً وقتی غذا میخوردیم و چیزی اضافه میآمد، میگفت: این مال داداش علیه؛ این رو نخوریم، بذاریم برای «علیداداش».
وی افزود: اگر صدای موتور از بیرون میشنید یا صدای زنگ در میآمد، بلافاصله واکنش نشان میداد؛ انگار هنوز امید داشت علی برگردد. برای او علی هنوز همان «دادا علی» بود که هر وقت صدایش میکرد، میآمد و پناهش میشد.
آخرین شب، چند بار مکث کرد و گفت «کاری ندارید؟»
منصوره زینالعابدین، مادر شهید علی حیدرزاده، در ادامه روایت خود از روزهای منتهی به شهادت فرزندش، از نهم اسفند و انتشار خبر حمله به بیت رهبری، آخرین دیدار با علی، تماس او در روز شهادت و لحظهای که خبر شهادتش را شنید، میگوید.
او همچنین از دلتنگیهایش پس از شهادت و نشانهای که به گفته خودش از فرزند شهیدش دریافت کرده است، سخن گفت: وقتی خبر شهادت قطعی شد. همان شب، ما یک سفره احسانی به نیت آقامان پهن کردیم و افطاری دادیم. آن شب، یعنی دهم اسفند، آخرین دیدار ما با علیآقا بود. خانواده همسرش هم برای افطار خانه ما دعوت بودند. بعد از اینکه آنها رفتند، علی گفت: «مامان، اگر شما کاری ندارید، من هم شب بروم خانه.» وسایلش را جمع کرد، کولهاش را برداشت. عکسهای جشن عقدشان هم داخل کوله گذاشت و برد.
وی افزود:، اما موقع رفتن، یک چیزی در رفتارش توجهم را جلب کرد. مدام مکث میکرد و نگاه میکرد. من که مهمان تازه رفته بود و در آشپزخانه مشغول کار بودم، دیدم جلوی در ایستاده؛ دقیقاً همان جایی که الان شما ایستادهاید. کاپشنش تنش بود، اما ایستاده بود و نمیرفت. چند بار مکث کرد، نگاه کرد و گفت: کاری ندارید شما؟
این مادر شهید گفت: اصلاً فکر نمیکردم آن شب آخرین دیدارمان باشد. من همیشه علی را از زیر قرآن رد میکردم. حتی در جریان اغتشاشات سال ۱۴۰۱، در هجدهم و نوزدهم دی و آن شبهای وحشتناک، با اینکه ته دلم میدانستم ممکن است این بچه برود و دیگر برنگردد، باز هم به او میگفتم: «برو، خدا پشت و پناهت.» از زیر قرآن ردش میکردم و میفرستادمش، اما آن شب اصلاً چنین حسی نداشتم که دیگر قرار است علی را نبینم.
این مادر شهید عنوان کرد: فردای آن روز، یعنی روز شهادتش، حدود ساعت ۱۲، علی با من تماس گرفت و گفت: مامان، مشخص نیست که چه زمانی به خانه برگردم. شاید فردا و شاید هم پسفردا. تماس تمام شد و حدود یک ساعت بعد، همسر علی مرتب به من پیام میداد و میپرسید: از علیآقا خبر دارید؟ گفتم: نه، من هم خبری ندارم. هرچه زنگ میزنم گوشی را جواب نمیدهد.
وی افزود: نزدیک افطار شد. پدر همسر علی با من تماس گرفت و گفت خیلی نگران همسرش و علی هستند و اگر امکان دارد برویم سر ساختمان محل کارشان. آقای حیدرزاده قبل از افطار رفتند. تازه اذان گفته بودند که آقای حیدرزاده با من تماس گرفت. خیلی آرام بود و گفت علی بالاخره به آرزویش رسید. وقتی پشت تلفن این جمله را شنیدم، گریه نکردم. اما بعد که تلفن را قطع کردم، برای مظلومیت علی و اینکه روزهدار و لبتشنه، زیر آواسنین به شهادت رسید، گریه کردم. بعد رفتیم سر ساختمان. دیدیم ساختمان کاملاً با خاک یکسان شده است. با سه موشک آنجا را زده بودند و حتی یک ستون هم از ساختمان باقی نمانده بود.
خانم زینالعابدین گفت: در این چند ماهی که از شهادت علی گذشته، خیلی وقتها با خودش درد دل کردهام. دلتنگی من و علی فعلاً فقط دلتنگی است. خیلیها از کراماتش برای ما گفتهاند و میگویند نذر علی کردهاند و حاجت گرفتهاند. اما من خودم آخرین چیزی که از علی دیدم، برایم خیلی مهم بود. همیشه ناراحت بودم که نکند در حقش کوتاهی کرده باشم. یکبار در دلم به او گفتم: علی جان، من را حلال کن. اگر در بچگی برایت کم گذاشتم، اگر در درسهایت سختگیری کردم یا جایی کاری کردم که ناراحت شدی، دلم میخواهد از من راضی باشی و حلالم کنی.
وی افزود: یک شب که سر مزارش بودیم، دوباره همین موضوع اذیتم میکرد. به علی گفتم: نمیدانم از دست من راضی هستی یا نه. اگر راضی هستی، یک نشانه به من نشان بده. نشانهاش این باشد که یک کربلا برای من جور کنی. نیم ساعت نگذشته بود که گوشی آقای حیدرزاده زنگ خورد. گفتند: ما داریم خانواده شهدا را به کربلا میبریم. چند ظرفیت داریم، اگر میخواهید اسم بدهید و بیایید. من کمی مردد شدم و گفتم سفر زمینی برایم سخت است. هنوز شاید یک ربع نگذشته بود که یکی از مادران شهدا آمد و گفت: «خانم حیدرزاده، ما داریم میرویم کربلا، یک بلیت هواپیما داریم. اگر میخواهید، شما هم با ما بیایید.»
این مادر شهید گفت: من همانجا نشانهام را گرفتم و فقط گریه میکردم. گفتم: از تو ممنونم. من باور دارم شهدا همیشه حاضرند و صدای ما را میشنوند. اما در نهایت نتوانستم بروم؛ چون امیرعباس را داشتم و هر کاری کردم دیدم نمیتوانم او را جایی بگذارم. به خودم گفتم شاید کربلای من فعلاً همین امیرعباس است. اصل کار برای من همان نشانهای بود که از علی گرفتم؛ اینکه احساس کردم صدایم را شنیده و جوابم را داده است.
اگر همراه با خانواده شهدا حرکت کنیم، گمراه نخواهیم شد
حسن فارسیجوکار، مدیر گروه رسانه دانشگاه انقلاب اسلامی، در دیدار با خانواده شهید علی حیدرزاده، از جایگاه خانوادههای شهدا در جامعه گفت و تأکید کرد که شهید حیدرزاده پیش از آنکه به شهادت برسد، سبک زندگی شهیدانه را در زندگی خود دنبال کرده بود.
وی اظهار کرد: خانواده شهدا به تعبیر امام، چشم و چراغ جامعه و مردم هستند و واقعاً ستونهای جامعه، همین خانوادههای شهدا و ایثارگران هستند. امروز هم موضوع شهدای جنگ رمضان، شهید حیدرزاده و خانواده این شهید عزیز است و ما افتخار میکنیم که چنین خانوادههایی در جامعهمان حضور دارند.
فارسیجوکار گفت: ما به اینجا آمدیم که از شما یاد بگیریم و در این مسیر حرکت کنیم. وقتی میگوییم خانواده شهدا «چشم و چراغ» جامعه هستند، این فقط یک لفظ و تعارف نیست. چشم و چراغ یعنی ما باید با این چراغ حرکت کنیم و آنها مشعل هدایت ما باشند. اگر با خانواده شهدا حرکت کنیم، قطعاً و یقیناً گمراه نخواهیم شد؛ اما اگر خودمان اجتهاد کنیم و هر طور که دلمان خواست، یک جا به شهید توجه کنیم و جای دیگر در مسائل و خواستههای خودمان غرق شویم، طبیعتاً مسیر شهدا را طی نکردهایم.

شهیدی که «شهیدانه» زندگی کرد
وی افزود: این شهید عزیز، همان تعبیر دقیق شهید حاج قاسم سلیمانی درباره شهدا را در زندگی خودش محقق کرده بود؛ اینکه شهدا شهیدانه زندگی میکنند. علی اینطور نبود که بگوییم بعداً قرار بود شهید شود و بنابراین باید شهیدانه زندگی کند؛ او پیش از شهادت، شهیدانه زندگی میکرد.
فارسی گفت: از صحبتهای پدر و مادر عزیزش هم این موضوع کاملاً مشخص بود. یکی از نکات مهمی که خانم حیدرزاده درباره مسیر تربیتی علی اشاره کردند، موضوع لقمه بود. اینکه انسان بداند چه میخورد و لقمهاش از کجا میآید، موضوع بسیار مهمی در تربیت است. ایشان حتی از زبان یک کودک برای ما تعریف کردند که علی میگفت: «من این را نمیخورم»، چون در خانواده به او یاد داده بودند نسبت به لقمه و حلال و حرام حساس باشد.
این استاد دانشگاه گفت: اتفاقاً این نگاه باید در جامعه ما ترویج شود. اگر میخواهیم سالم زندگی کنیم، باید بدانیم چه میخوریم و کجا غذا میخوریم. این تربیت از کودکی و با زبان خود کودک آغاز شده بود و نتیجه آن را سالها بعد در شخصیت علی میبینیم. از طرف دیگر، در صحبتهای خانم حیدرزاده درباره عفاف و حجاب هم نکته مهمی وجود داشت. اینکه این مسائل از همان دوران کودکی و نوجوانی، به شکل غیرمستقیم و در بستر تربیت خانوادگی مورد توجه قرار گرفته بود. حتی میتوان گفت امر به معروف و نهی از منکر در این خانواده از کودکی و با زبان رفتار و تربیت آغاز شده بود.
فارسی عنوان کرد: شهادت خودش یک رسانه است و شهید هم یک رسانه است. اگر رسانه را به تعبیر یکی از نظریهپردازان حوزه ارتباطات، «پیام» در نظر بگیریم، هر شهید، اسم، رسم، منطق، خانواده و سبک زندگیاش یک پیام است. اگر از زاویه دیگری نگاه کنیم، شهادت یک رسانه عمومی و کلی است و هر شهید میتواند یک رسانه اجتماعی باشد؛ یعنی هر شهید میتواند در سطح محله، خانواده و جامعه خودش اثر بگذارد و آن را متحول کند.
وی افزود: البته این اتفاق به شرطی محقق میشود که رسانههای ما راوی دقیق، ظریف و با بصیرتی از شهید، کنش، بینش و منش شهدا و بهخصوص خانوادههای شهدا باشند. وظیفه رسانه این است که این حقیقت را درست روایت کند و در این مسیر، شفافسازی و روایت دقیق زندگی شهدا اهمیت بسیار زیادی دارد.»
باید شهید تربیت کنی تا بتوانی مادر شهید باشی
طهورا نوروزی، مدیرعامل بنیاد عفاف و حجاب نیز عنوان کرد: من تقریباً از همان روزهای ابتدایی جنگ تحمیلی، یعنی در این حدود دوازده روز، سعی کردم با مادران شهدا و خانوادههای شهدا دیدارهای مختلفی داشته باشم. در این دیدارها چند نکته همیشه برای من مهم بوده است.

وی افزود: نکته اول این است که واقعاً شهدایی که امروز سبک زندگی و شیوه زندگیشان را میبینیم، محصول و خروجی خانواده و بهخصوص محصول تربیت مادر هستند. ما معمولاً میگوییم باید شهید زندگی کنی تا شهید بشوی؛ اما من فکر میکنم باید یک نکته دیگر را هم اضافه کنیم و آن اینکه باید شهید تربیت کنی تا بتوانی مادر شهید بشوی.
نوروزی گفت: فرایند تربیتی که در خانوادههای شهدا وجود داشته، واقعاً قابل تأمل است. من تقریباً در همه این خانوادهها، با وجود اینکه افراد و شخصیتها متفاوت هستند، یک سبک زندگی مشترک میبینم؛ بهخصوص در میان مادران شهدا. همین سبک زندگی و نوع تربیت باعث شده فرزندشان به درجه رفیع شهادت برسد. این موضوع در شرایط امروز جامعه اهمیت بیشتری پیدا میکند. ما درباره حجاب و زیست عفیفانه صحبت میکنیم، در حالی که دشمن سالهاست، بهخصوص از سال ۱۴۰۱ و اتفاقاتی که آن زمان افتاد، تلاش میکند بین نسل جدید و جوان و نسلهای گذشته فاصله و شکاف ایجاد کند. اما حقیقتی که امروز در سطح جامعه میبینیم، شهدای جوانی هستند که از همان جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان تا همین روزهای اخیر، پشت سر هم شاهد شهادتشان هستیم. این نشان میدهد در کنار ریزشها، رویشهایی هم داشتهایم. بخشی از این رویشها محصول خانواده است و بخشی هم محصول آن نگاه تربیتی و فرهنگی است که در جامعه ما وجود داشته است.
مدیرعامل بنیاد عفاف و حجاب اظهار کرد: به نظرم این نکته خیلی مهمی است که دغدغه زیست عفیفانه، دغدغه یک روح والا و یک زندگی متعالی است. ما این تأکید را در صحبتهای امام شهیدمان هم بارها دیدهایم؛ بنابراین باید این نگاه را جدی بگیریم و آن را به نسل جدید منتقل کنیم.

وی گفت: از طرف دیگر، امروز به برکت وجود شهدا یک فضای معنوی در کشور ایجاد شده است. زمانی هشت سال دفاع مقدس را داشتیم و امروز در شرایط دیگری قرار گرفتهایم، اما این فضای معنوی میتواند همچنان ادامه پیدا کند. خون شهدا و روح و تعالی روحی این بزرگواران، همچنان میتواند بر روح آحاد جامعه تأثیرگذار باشد. مهم این است که بتوانیم این فضا را حفظ کنیم. ما باید مراقب باشیم که خون شهدا پامال نشود. خون شهدا فقط با شعار آرمانگرایی حفظ نمیشود؛ باید آرمانهای آنها، اهدافشان و آنچه در ذهن و اندیشهشان بود را حفظ کنیم و جامعه را به سمت همان افق و قلهای ببریم که این بزرگواران در آن زندگی کردند و به تعالی رسیدند.
انتهای پیام/