۳۰۰ سال قبل از کوپرنیک، منجمان مسلمان مسئله حرکت سیارات را حل کرده بودند
دکتر حنیف قلندری، استاد تاریخ علم، عضو هیات علمی و رئیس پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران، در گفتوگو با خبرنگار «آناتک» از بحران مدل بطلمیوسی، اهمیت رصدخانه مراغه، معمای شباهت آثار منجمان مسلمان و کوپرنیک و جایگاه واقعی علم دوره اسلامی در روایت انقلاب علمی میگوید.
مدل نجومی بطلمیوس که هزار سال مورد استفاده دانشمندان بود، دقیقا چه میگفت و مشکل اصلیاش چه بود؟
میتوان این طور پاسخ داد؛ دو ویژگی اصلی کیهانشناسی بطلمیوسی، یا بهطور کلی کیهانشناسی گذشتگان، یکی جهان متناهی و دیگری مرکزیت و سکون زمین در این جهان متناهی است. بر این اساس حرکتهایی که در آسمان دیده میشود به دلیل حرکات خود اجرام آسمانی است و زمین حرکت نمیکند. بعد یک اصل فیزیکی اضافه میشود که هر متحرکی نیازمند محرکی است، پس حرکتهای ناهماهنگ اجرام آسمانی میبایست توسط محرکهای متعددی پدید آید. به این ترتیب هر سیاره توسط مجموعهای از موجودات کروی شکل به نام فلک به حرکت در میآید. فلکها بسیار شفاف هستند، پس دیده نمیشوند اما هر یک حرکت خود به خودی دایرهای دارند و سیارات را به حرکت وامیدارند. بسیاری از پدیدههایی که در آسمان دیده میشود با تحلیل ریاضی این فرض و اختصاص حرکاتی با مقدارهای مشخص به هر یک از افلاک توجیه میشود، اما مشکل اصلی در همخوانی همین حرکات با فیزیک ارسطویی است. سیارات حرکاتی دارند که لزوما با حرکت یکنواخت افلاک توجیه نمیشود پس در مدلهای ریاضی گاهی راه حلهای ریاضی بهکار گرفته میشد که با اصول فیزیک ارسطویی ناهماهنگ بود.
رصدخانه مراغه که خواجهنصیرالدین طوسی در قرن هفتم هجری بنیاد گذاشت، چرا اینقدر در تاریخ علم اهمیت دارد؟
از یک سو رصدخانه مراغه اهمیت دارد چون در یکی از پرآشوبترین دورههای سیاسی عده بسیاری از دانشمندان، بهویژه منجمان، در آن گرد آمده بودند و نتیجه کارهای خود را در آثار مختلفی برای ما به یادگار گذاشتند. از سوی دیگر نوع فعالیت منجمان در رصدخانه مراغه اهمیت دارد، به نظر میرسد رصدخانه محلی برای مباحثه درباره اشکالات وارد بر مدلهای بطلمیوسی بود. برخی از بزرگان رصدخانه، همچون نصیرالدین طوسی و مؤیدالدین عرضی، پیش از آغاز به کار رصدخانه در اثار خود درباره این اشکالات سخن گفته بودند و راه حلهایی عرضه کرده بودند و به نظر میرسد رصدخانه محل تلاقی این دیدگاهها بوده است.
دانشمندان مکتب مراغه (و بعدها سمرقند) دقیقا بهدنبال حل چه مشکلی بودند؟
یک چیزی را باید اول روشن کنیم، اینکه اصطلاحات مکتب برای رصدخانههای مراغه و سمرقند بر اساس تحلیلهای پسینی در دوره معاصر وضع شدهاند و هیچ سابقه تاریخی ندارد. بعد اینکه مورخان علم به دانشمندانی که سعی کردند راه حلهایی برای اشکالات مدلهای بطلمیوسی عرضه کنند اعضای مکتب مراغه گفتهاند، مثلا ابن شاطر دمشقی که یک سده بعد از دوران شکوه رصدخانه فعالیت علمی داشته است و ساکن دمشق بوده از اعضای این مکتب است. وضع در باره رصدخانه سمرقند متفاوت است. بسیاری از دانشمندانی که در سمرقند فعالیت کردهاند دنبالهرو منجمان مراغهاند و شاید بشود آنها را نیز در همان مکتب مراغه دستهبندی کرد، اما مورخان بهمنظور تفکیک این دو دوره، سمرقند را دوره جدایی دانستهاند. البته میشود توضیح این جدایی را قدری تخصصیتر کرد، اگر ویژگی اصلی آثار نجومی اعضای مکتب مراغه را ارائه راه حل برای اشکالات وارده به مدلهای بطلمیوسی بدانیم، برخی از آثار نوشته شده در سمرقند نشانه نوعی بازگشت به الگوهای بطلمیوسیاند، یعنی تلاش برای کنار گذاشتن مدلهای بطلمیوسی در طول قرن هشتم به نتیجه نرسید و منجمان بازگشت به همان الگوهای پیشین را در پیش گرفتند. البته این که گفتم بسیار سهلگیرانه است.
گفته میشود شباهت عجیبی میان برخی راهحلهای ریاضی این دانشمندان و کاری که کوپرنیک، ۲۰۰ سال بعد در اروپا انجام داد، وجود دارد. این شباهت را برای مخاطب عادی چگونه توضیح میدهید؟
شواهدی در محتوا و صورت متن کوپرنیک دیده میشود؛ اما مهمتر آن است که کیهانشناسی کوپرنیک با کیهانشناسی دانشمندان اسلامی به کلی متفاوت است. به هر صورت چون کوپرنیک در نظام خود خورشید را به جای زمین در مرکز گذاشته بود اما در باره گردش هنوز به ایده افلاک پایبند بود، بر این اساس برخی الگوهای او، بهویژه الگوی حرکت ماه خیلی شبیه به الگوی ابن شاطر است. ضمنا توالی حروف الفبایی که برای نامگذاری در شکلها به کار گرفته شدهاند از قرار به یکدیگر شباهت دارد. به هر صورت این موضوعی است که همچنان در میان مورخان علم محل مناقشه است.
آیا شواهدی در دست است که کوپرنیک این ایدهها را از طریق ترجمه یا تماس علمی از آثار دانشمندان مسلمان گرفته باشد؟
هیچ شواهدی که بشود با اطمینان چنین مدعایی را مطرح کرد نداریم. کتابهای نجومی اعضای مکتب مراغه در حل مشکلات مدلهای بطلمیوسی به لاتینی ترجمه نشدهاند ولی نشانههایی از ترجمه به زبان یونانی (خط بیزانسی) وجود دارد که شاید به اروپا راه یافته باشد. ضمنا اروپاییان با سنت نجوم دوره اسلامی در اندلس آشنا بودند که در آنجا نیز مناقشات مربوط مدلها در جریان بوده است. به هر صورت صحبت کردن درباره چنین انتقالهایی بسیار سخت است. ما این دشواری را در پیروی کامل دانشمندان اسلامی از علوم یونانی هم داریم، مثلا درباره چندین مسأله از ارشمیدس این طور به نظر میرسد که دانشمندان اسلامی پیش از آشنایی با آثار ارشمیدس برای آن مسائل راهحلهای مشابهی عرضه کرده بودند و بعدا با آثار ارشمیدس در باره آن مسائل نیز آشنا شدند.
اگر چنین انتقالی رخ داده، چرا در روایت رایج و معروف «انقلاب علمی» در غرب، نامی از دانشمندان مسلمان (طوسی، سمرقندی، کاشانی، شیرازی) برده نمیشود؟
این سؤال را باید از وجود شباهت در آثار یا امکان بهرهگیری از متون ترجمه شده جدا کرد. به سادهترین تعبیر انقلاب علمی نتیجه نوعی تغییر در نگرش به جهان است، نوعی تغییر معرفتشناختی درباره جهان که در دوره اسلامی دیده نمیشود. این را هم اضافه کنم که این به معنای عقب افتادگی دانشمندان اسلامی نیست. از نگاه مورخان علم، انقلاب علمی یک پیشینه تدریجی در علم اعصار پیش از انقلاب دارد که تدریجی بودن آن را نشان میدهد اما لزوما میان برهانهای عرضه شده در دوران علم پیشامدرن و علم مدرن پیوستگی وجود ندارد. به هر حال این سؤالی است که پاسخهای متعدد دارد اما هیچیک پاسخ قطعی به آن نیستند.
پژوهشهای شما دقیقا چه بخشی از این پازل را روشن کرده؟ به چه یافتهای دست پیدا کردهاید که پیش از شما شناختهشده نبود؟
بیشتر تمرکز من درباره رسالههای هیئت نوشته شده در سدههای چهارم تا هفتم هجری است. کارهای پژوهشی من جزء برنامهای است که روشن میکند نوشتن کتابهای هیئت در دوره اسلامی از چه زمانی آغاز شده است و مطالب آن چه تطوری داشته است. کتابهای هیئت به گروهی از آثار نجومی دانشمندان اسلامی گفته میشود که در آن سعی کردهاند جهان را توصیف کنند. نه آن قدر ریاضی است که برهانهای هندسی مربوط به افلاک در آنها بیاید -هرچند برخی از این برهانها را ناگزیر باید میاوردهاند- و نه آن قدر فیزیکی است که به فصل آسمان دانشنامههای فلسفی نزدیک شود، البته که لازم بوده است برخی مقدمات مربوط به طبیعیات در آنها بیاید. شناختن اینکه این آثار از چه کتابهایی در دورههای پیش از علم دوره اسلامی الهام گرفتهاند و چه تأثیری بر اثار بعدی گذاشتهاند از جمله موضوعات تاریخ علم دوره اسلامی است.
مورخان علم در جهان امروز چقدر این نقش دانشمندان اسلامی را جدی میگیرند؟ آیا این هنوز یک بحث حاشیهای است یا به جریان اصلی تاریخ علم راه پیدا کرده؟
الان دیگر تاریخ علم دوره اسلامی یک رشته دانشگاهی است، به قول فرنگیها «دیسیپلین» است و عدهای به این کار مشغولند. کمتر کسی است که تأثیر علم سدههای میانه بر علم مدرن را نپذیرد یا آن را جدی نگیرد.
اگر بخواهید بدون اغراق و با احتیاط علمی صحبت کنید، جمعبندی شما این است که دانشمندان مسلمان «زمینهساز» انقلاب کوپرنیکی بودند یا این ادعا زیادهروی است؟
این هم سؤال بازی است؛ ولی به نظر من زمینهساز نیستند اما آنچه دانشمندان سدههای میانه بدان مشغول بودند در اتفاقات بعدی مؤثر بوده است.
برای خوانندهای که اولینبار است این نامها (خواجهنصیر، سمرقندی، کاشانی، قطبالدین شیرازی) را میشنود، کدام یک را باید بیشتر بشناسد و چرا؟
نمیدانم! چرا نمیدانم؟ چون هیچ خواننده عادی در گام نخست نمیتواند به سراغ دستاوردهای علمی این دانشمندان برود. مثال بزنم، مثل این است که بگویید یک نفر که میخواهد با انیشتین آشنا شود برود و نظریه نسبیت خاص را بخواند. در سطح عمومی بیشتر زندگینامه این آدمها گفته میشود. به عنوان یک پیشنهاد زندگی خواجه نصیر را بخوانند. خواجه نصیر زندگی پرتلاطمی دارد. محدث شیعه دوازده امامی است، به دلیل حمله مغولان سر از قلعههای شیعیان اسماعیلی در میآورد و بعدها وزیر مغولان میشود، متهم است که شکل کشتن خلیفه عباسی را او پیشنهاد کرده است... خلاصه اتفاقات زندگی او بسیار شگفتانگیز است. در زمانه پرآشوب ما شاید آشنایی با زندگی خواجه نصیر خوب باشد. کتاب «احوال و آثار خواجه نصیرالدین طوسی» نوشته مرحوم محمدتقی مدرس رضوی را بخوانند. قدیمی است ولی برای آغاز مطالعه در این باره بسیار کتاب خوبی است.
انتهای پیام/