در گزارش آنا بخوانید:

«می‌رم انقلاب…»؛ جمله‌ای که آخرین صبح فاطمه و فائزه را رقم زد

صبحی که با اشک‌های پنهانی فائزه و بی‌حوصلگی عجیب فاطمه آغاز شد، چند ساعت بعد به یکی از تلخ‌ترین روزهای خانواده تبدیل شد؛ روزی که تماس‌ها کوتاه‌تر شد و بازگشت‌ها نیمه‌تمام ماند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛ نیمه‌های شب هنگامه سحر روز یازدهم ماه رمضان، وقتی هنوز تاریکی از پشت پنجره کنار نرفته بود، خانه بوی نان برشته و چای تازه‌دم داشت. چراغ آشپزخانه روشن بود و نورش روی صورت مادر می‌افتاد؛ صورتی خسته، اما پر از رضایت. دو دخترش کنار او نشسته بودند؛ فاطمه با نگاه آرامی که همیشه انگار در عمق چیزی پنهان بود و فائزه با آن برق همیشگی چشم‌هایش که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد. ساعت، بین خواب و بیداری سرگردان بود. سکوت خانه مثل لحظه‌ای قبل از باران، چیزی ناپیدا در هوا می‌چرخید که هیچ‌کس قادر به نامیدنش نبود.

خانه‌ای که با نفس دختر‌ها می‌تپید

مادر همیشه می‌گفت دختر‌ها ستون‌های خانه‌اند؛ یکی با صبرش، دیگری با شورش. فاطمه مادر سه فرزند، از آن زن‌هایی بود که حضورشان به خانه مهر می‌دهد؛ مراقب، متین، با دست‌هایی که عادت داشتند کتاب قرآن را ورق بزنند و بچه‌ها را دور خود جمع کنند. اما فائزه، دنیای دیگری داشت؛ سبک، پرشور، مثل نسیمی که هرجا قدم می‌گذاشت، صدای خنده‌اش از قبل رسیده بود. تازه تازه زندگی مشترک را شروع کرده بود و هنوز بوی تازگی آن روز‌ها روی شانه‌اش مانده بود.

صدای چند انفجار دوردست در روز‌ قبل، قلب مادر را بی‌قرار کرده بود. همین شد که دختر‌ها آن شب نخوابیده ماندند. فائزه و همسرش تصمیم گرفته بودند کنار مادر باشند. سحر که نزدیک شد، تلویزیون روشن شد تا وقت اذان را بدانند. اما پیش از اذان، خبری آمد که فضا را سنگین کرد. فائزه، بی‌هوا دست همسرش را گرفت، اشک روی صورتش دوید. پرسید: «بعد از آقا چه می‌شه؟» همسرش همان چیز‌هایی را گفت که شنیده بود، اما چه کسی می‌تواند آینده‌ای را آرام نشان دهد که خودش از آن بی‌خبر است؟

شهیدان محمدی نصرآبادی

تصمیمی که مثل جرقه از دل تاریکی پرید

بعد از نماز که تلویزیون گفت مردم خودجوش به انقلاب می‌روند، انگار چیزی در دل فائزه روشن شد؛ یک شوق ناگهانی، یک کشش مبهم. گفت: «بریم.» مادر خواست همراهشان بیاید، اما فائزه گفت زود برمی‌گردند. وقتی سوار ماشین شدند، یکباره گریه‌اش گرفت. همسرش پرسید: «چرا؟» فقط گفت: «نخواستم مامان گریه‌ام را ببینه.»

ده دقیقه‌ای بیشتر در میدان نماندند. جمعیت، سیاه‌پوش و ساکت، مثل دریای سنگینی دورشان موج می‌زد. فائزه ناگهان گفت: «برگردیم… هنوز کار داریم. شما باید بروی ایست و بازرسی،  من هم با دیگر خواهران بسیجی باید افطاری درست کنیم.»

شهید فاطمه محمدی نصرآبادی

تماس‌هایی که انگار قرار نبود آخر باشند

فائزه لباس عوض کرد و رفت. رفتن‌هایش همیشه تند بود، مثل حرکت قلب جوانی که می‌دود. وقتی صدا‌های انفجار پیچید، علی مرادآبادی همسرش دو بار پشت سر هم زنگ زد. هر بار پرسید: «خوبی؟ کجایی؟» و هر بار قول داد «می‌آیم». اما گاهی دنیا، قول‌ها را پس می‌گیرد بی‌آنکه اجازه وداع بدهد.

آن صبح عجیب فاطمه

البته «فاطمه» صبحی متفاوت داشت. وقتی خواهر بزرگ‌تر وارد خانه شد، فاطمه برخلاف همیشه برای استقبال بلند نشد. نگاهش خسته بود؛ انگار آن خبر شهادت آقا حسابی او را شوکه کرده بود و در این عالم نبود. چند دقیقه بعد آماده رفتن شد. توضیحی نداد. فقط رفت. اما کمی بعد برگشت: «کلیدم را جا گذاشتم.» وقتی راضیه خواهرش پرسید کجا می‌روی، گفت: «پیش فائزه.» هیچ‌کدام از اعضای خانواده نفهمیدند چرا آن روز خداحافظی نکرد؛ شاید، چون دلش عجیب سنگین بود، شاید، چون نمی‌دانست این آخرین «رفتن» اوست.

شهید فائزه محمدی نصرآبادی

وقتی شهر در میانه روز لرزید

ظهر در سیمون بولیوار انفجاری چنان سنگین رخ داد که گویی دامن شهر را تکان داد. خبر‌ها سریع پیچید: حوزه ۱۰۴ رضوان… بانوان ... مجروح‌ها… ! خانواده راهی بیمارستان شدند. راضیه که تا آن روز هرگز چهره بی‌جان ندیده بود، با توسل به اهل بیت (ع)  وارد سردخانه شد. هشت پیکر کنار هم در سکوتی ضخیم و خنک. چشمش روی یکی از پیکر‌ها مکث کرد… آن صورت آشنا، هرچند خاک‌آلود و آرام. پیش از آنکه چیزی بگوید، انگار یک‌باره همه فرو ریخت.

آرامش آخر کنار هم

پیکر شهیدان فاطمه و فائزه محمدی نصرآبادی، کنار هم در قطعه ۲۶ در کنار عمو، دخترعمو و دخترش آرمید؛ جایی که بخشی از خانواده از سال‌ها پیش در آن خوابیده بودند. مادر هر بار که به آنجا می‌رسد، دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد، آرام می‌ایستد و زیر لب می‌گوید: «اینجا خوابیدن… دخترهام…». 

اما برای او، آن صبح سحرگاهی هیچ‌وقت تمام نشد. صبحی با بوی نان داغ، پرسشی ناگفته در نگاه فاطمه و شتابی عجیب در قدم‌های فائزه…صبحی که با جمله‌ای ساده شروع شد: «می‌ریم انقلاب.» و با سکوتی غروب‌گونه، برای همیشه در دل یک مادر ماندگار شد.

انتهای پیام/

ارسال نظر