در گزارش آنا بخوانید

«به فاطمه بگویید قوی باشد»؛ آخرین پیامی که بعد از شهادت رسید

گاهی یک جمله سال‌ها در ذهن می‌ماند؛ جمله‌ای که در زمان گفتنش شاید کسی آن را جدی نگیرد. مصطفی رضایی سال‌ها پیش در گلزار شهدای نوش‌آباد به نقطه‌ای اشاره کرده و گفته بود: «آخرش من هم همین‌جا می‌آیم.» سال‌ها بعد، همان نقطه محل آرام گرفتن پیکر او شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا؛ سالگرد ازدواجشان رسیده است. روزی که برای بسیاری از زوج‌ها با جشن و یادآوری عکس‌های قدیمی می‌گذرد، برای فاطمه اخلاقی بیشتر شبیه مرور یک مسیر طولانی است؛ مسیری که از یک آشنایی ساده در هیئت آغاز شد، از سال‌های مأموریت و دلتنگی عبور کرد و در نهایت به نامی رسید که حالا همیشه کنار نام همسرش می‌آید: شهید سرهنگ مصطفی رضایی.

او وقتی از مصطفی حرف می‌زند، بیشتر از آنکه درباره یک فرمانده نظامی صحبت کند، از مردی می‌گوید که ستون آرام خانه‌شان بود؛ مردی که حضورش امنیت و آرامش می‌آورد و حالا جای خالی‌اش در همه لحظه‌های زندگی دیده می‌شود.

مصطفی رضایی

وقتی یک نذر سرنوشت را رقم زد

سال‌ها پیش از آنکه فاطمه وارد زندگی‌ مصطفی شود، تصمیم گرفته بود برای ازدواجش نذر کند. چهل روز زیارت عاشورا می‌خواند و از خدا می‌خواست اگر قرار است همسری در زندگی‌اش باشد، نشانه‌ای به او نشان دهد. در یکی از همان سحر‌ها خوابی دید؛ خوابی کوتاه، اما عجیب. در خواب چهره دختری را دید که احساس می‌کرد قرار است در زندگی‌اش نقش مهمی داشته باشد. آن خواب برای مدتی در ذهنش ماند، اما زندگی روزمره کم‌کم آن تصویر را کمرنگ کرد.

چند ماه بعد در یکی از هیئت‌های مذهبی، وقتی در میان جمعیت ایستاده بود، ناگهان نگاهش به دختری افتاد که چهره‌اش برایش آشنا بود. لحظه‌ای طول کشید تا بفهمد چرا این آشنایی را حس می‌کند. همان چهره‌ای بود که در خواب دیده بود. بعد‌ها وقتی درباره آن روز صحبت کردند، مصطفی گفته بود که از همان اولین دیدار حس کرده این آشنایی عادی نیست.

 

 

 

 

ازدواجی زیر باران

ازدواجشان در مسجد مقدس جمکران ثبت شد؛ یازدهم فروردین، روزی که باران شدیدی می‌بارید. فاطمه هنوز هم آن روز را با جزئیات به یاد دارد. می‌گوید وقتی مراسم عقد تمام شد، باران همچنان می‌بارید و آنها زیر همان باران از مسجد بیرون آمدند. برای او آن باران همیشه نماد شروعی تازه بوده است؛ شروع زندگی‌ای که قرار بود سال‌های زیادی با خاطره‌های شیرین و البته روز‌های سخت همراه باشد. زندگی مشترکشان با سادگی آغاز شد. مصطفی هنوز وارد سپاه نشده بود و بیشتر دغدغه‌شان ساختن یک زندگی آرام بود. اما خیلی زود مسیر زندگی تغییر کرد.

مردی که در خانه فرمانده نبود

وقتی مصطفی وارد سپاه شد، مسئولیت‌هایش به تدریج بیشتر شد. اما در خانه هیچ‌وقت خودش را با عنوان نظامی تعریف نمی‌کرد. فاطمه می‌گوید برای او، مصطفی قبل از هر چیز یک همسر مهربان و پدری دلسوز بود. حتی وقتی از مأموریت برمی‌گشت، با وجود خستگی تلاش می‌کرد در کار‌های خانه کمک کند و با بچه‌ها وقت بگذراند. دوستان و همکارانش بعد‌ها از جایگاه نظامی او و مأموریت‌هایی که در کنار فرماندهان بزرگی مثل حاج قاسم سلیمانی داشته حرف زدند، اما برای فاطمه تصویر همسرش همیشه همان مرد آرام خانه بود.

مصطفی رضایی

سال‌های دوری

از سال ۱۳۹۲ مأموریت‌های مصطفی در سوریه آغاز شد. دوره‌ای که برای خانواده‌اش با انتظار و دلتنگی همراه بود. گاهی شش ماه می‌گذشت و او به خانه برنمی‌گشت. تماس‌های تلفنی کوتاه تنها راه ارتباطشان بود. فاطمه می‌گوید در آن سال‌ها زمان برایش شکل دیگری داشت؛ هر روز را با انتظار تماس بعدی می‌گذراند. در همان مأموریت‌ها مصطفی دو بار هم مجروح شد. اما با وجود زخم‌ها باز هم به میدان بازگشت. برای او مأموریت بخشی از اعتقادی بود که به آن پایبند بود.

جمله‌ای که همیشه تکرار می‌کرد

در میان گفت‌و‌گو‌های معمولی زندگی، مصطفی گاهی از موضوعی حرف می‌زد که شنیدنش برای همسرش سخت بود؛ شهادت. او بار‌ها به فاطمه گفته بود اگر روزی چنین اتفاقی افتاد، باید محکم بایستد. می‌گفت نمی‌خواهد مراسمش با گریه و شیون همراه باشد و همسرش باید در برابر مردم استوار باشد. آن زمان شنیدن این حرف‌ها برای فاطمه بیشتر شبیه یک احتمال دور بود. اما بعد‌ها فهمید مصطفی از مدت‌ها قبل خودش را برای آن روز آماده کرده بود.

مصطفی رضایی

جایی که از قبل انتخاب شده بود

یکی از خاطرات عجیب زندگی‌شان به گلزار شهدای نوش‌آباد برمی‌گردد. گاهی برای زیارت مزار شهدا به آنجا می‌رفتند. یک بار وقتی کنار مزار عموی مصطفی ایستاده بودند، او به نقطه‌ای در همان نزدیکی اشاره کرد و گفت: «آخرش من هم همین‌جا می‌آیم.» فاطمه آن جمله را جدی نگرفت، اما مصطفی چند بار دیگر هم همان حرف را تکرار کرد؛ انگار از سرنوشت خودش خبر داشت.

آخرین تماس

آخرین شب زندگی مصطفی با چند تماس کوتاه گذشت. حدود ساعت یازده شب با هم صحبت کردند. گفتند در مسیر هستند و به مقصد نزدیک شده‌اند.فاطمه می‌گوید آن مکالمه هیچ تفاوتی با تماس‌های قبلی نداشت. چند جمله کوتاه، احوالپرسی و خداحافظی. اما همان تماس، آخرین گفت‌وگویشان شد.

مصطفی رضایی

صبحی که همه چیز تغییر کرد

آن شب خانواده برای سحر بیدار بودند. فضای خانه پر از خبر‌ها و نگرانی‌های مختلف بود. وقتی فاطمه بعد از مراسمی به خانه برگشت، گوشی تلفنش را نگاه کرد. میان پیام‌ها جمله‌ای دید که دلش را لرزاند: «بوی شهید می‌آید.» کمی بعد در میان خبر‌ها نامی را دید که باورش سخت بود: پاسدار شهید مصطفی رضایی. لحظه‌ای که فهمید همسرش دیگر به خانه برنمی‌گردد.

پیامی بعد از رفتن

چند روز بعد از شهادت، یکی از نزدیکان خانواده خوابی دید که در آن مصطفی حضور داشت. در خواب تنها یک جمله گفته بود: «به فاطمه بگویید قوی باشد.» وقتی این خواب را برای او تعریف کردند، فاطمه احساس کرد همان وصیتی است که مصطفی در زمان حیات بار‌ها گفته بود.

مصطفی رضایی

بازگشت به همان نقطه

چند روز بعد، وقتی پیکر مصطفی را برای خاکسپاری به گلزار شهدای نوش‌آباد آوردند، محل دفن او دقیقاً همان جایی است که سال‌ها قبل نشان داده بود. همان نقطه‌ای که گفته بود: «جای من اینجاست. امروز فاطمه هر بار که به آنجا می‌رود، به همان جمله فکر می‌کند؛ جمله‌ای که زمانی شبیه یک پیش‌بینی بود و حالا به واقعیت تبدیل شده است.

او حالا با سه فرزند زندگی می‌کند و بزرگ‌ترین دغدغه‌اش آینده آنهاست. می‌گوید تلاش می‌کند فرزندانش را طوری تربیت کند که راه پدرشان را بشناسند و ادامه دهند. برای فاطمه، امسال سالگرد ازدواجش مرور مسیری است که با یک نگاه در هیئت آغاز شد، زیر باران جمکران رسمیت پیدا کرد و سال‌ها بعد در کنار سنگی در گلزار شهدا به خاطره‌ای ماندگار تبدیل شد.

انتهای پیام/

انتهای پیام/

ارسال نظر