در گزارش آنا بخوانید

«موش‌های بلفاست» و پارادوکس آزادی؛ اگر آزادی نیست، مجوز اجرا از کجا آمد؟

«موش‌های بلفاست»
«موش‌های بلفاست» می‌کوشد با استفاده از زبان استعاره، و در بخش‌هایی حتی با بیان مستقیم، تصویری از جامعه‌ای گرفتار اختناق، بی‌اعتمادی، فقر و فقدان آزادی ارائه کند؛ اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که این روایت، خود در بستر همان ساختاری عرضه می‌شود که اثر مدعی است امکان هیچ‌گونه آزادی در آن وجود ندارد.

گروه فرهنگ خبرگزاری آنا، چه زمانی یک شعار تهی می‌شود؟ شاید درست همان زمانی که خودِ حاکمیت برای بیان آن شعار به تو مجوز می‌دهد؛ زمانی که می‌توانی در برابر یک ساختار سیاسی بایستی، با استفاده از امکانات رسمی همان ساختار، روی صحنه بروی و بگویی: «آزادی وجود ندارد!» پرسش ساده اما اساسی اینجاست: «اگر هیچ آزادی‌ای وجود ندارد، این جمله با کدام آزادی بیان شده است؟»

مسئله البته نفی امکان نقد در یک نظام سیاسی نیست؛ برعکس، یکی از نشانه‌های سلامت هر جامعه‌ای همین امکان نقد، اعتراض و حتی بیان تندترین مخالفت‌هاست. مسئله، تناقضی است که میان ادعای اثر و واقعیت تولید و عرضه آن شکل می‌گیرد. وقتی اثری با ادعای سرکوب و فقدان آزادی، از مسیر قانونی عبور می‌کند، مجوز می‌گیرد، روی صحنه یکی از سالن‌های رسمی کشور می‌رود، بلیت می‌فروشد و در نهایت با نام و مشخصات عواملش منتشر می‌شود، دیگر نمی‌توان به‌سادگی همان تصویری را که اثر از «حاکمیت مطلقاً بسته و گشتاپویی» ارائه می‌کند، بدون هیچ پرسش و بررسی پذیرفت.

«موش‌های بلفاست» نمونه قابل تأملی از همین پارادوکس است. نمایش می‌کوشد با استفاده از زبان استعاره، و در بخش‌هایی حتی با بیان مستقیم، تصویری از جامعه‌ای گرفتار اختناق، بی‌اعتمادی، فقر و فقدان آزادی ارائه کند؛ اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که این روایت، خود در بستر همان ساختاری عرضه می‌شود که اثر مدعی است امکان هیچ‌گونه آزادی در آن وجود ندارد.

اگر ساختار سیاسی مورد اشاره نمایش تا این اندازه بسته، تمامیت‌خواه و شبیه یک نظام گشتاپویی است، چگونه اثری که قرار است علیه آن موضع بگیرد، نه در زیرزمین و نه در حاشیه، بلکه در سالن رسمی تئاتر و با مجوز نهاد فرهنگی همان ساختار به اجرا درمی‌آید؟ اگر قرار است همه‌چیز در این جامعه تحت کنترل باشد، این نمایش چگونه از فیلترهای اداری عبور کرده است؟ و اگر امکان عبور وجود دارد، آیا دست‌کم باید در روایت اثر تجدیدنظر کرد و پذیرفت که واقعیت پیچیده‌تر از دوگانه ساده «حاکمیت سرکوبگر/هنرمند کاملاً سرکوب‌شده» است؟

نکته مهم‌تر آن است که «موش‌های بلفاست» صرفاً به نقد یک سیاست یا یک تصمیم مشخص بسنده نمی‌کند. اثر تصویری بسیار گسترده‌تر و بعضاً اغراق‌شده از جامعه ایران ارائه می‌دهد؛ تصویری که در آن، نه فقط ساختار سیاسی، بلکه بخش قابل توجهی از زیست فرهنگی، مذهبی، اجتماعی و اخلاقی جامعه نیز به‌عنوان بخشی از یک وضعیت بیمار و فروپاشیده ترسیم می‌شود. ایرانِ نمایش، کشوری گرفتار فلاکت است و مردمش نیز عمدتاً در موقعیتی از فقر، بدبختی، فحشا، ابتذال و استیصال قرار گرفته‌اند.

از این منظر، حتی برخی جزئیات اثر اهمیت پیدا می‌کنند؛ از جمله جایی که گفته می‌شود «در هر کوچه و پس‌کوچه شهر روسپی‌ها مشغول فعالیت‌اند»، یا مواردی که نهاد روحانیت و باورهای مذهبی با زبان تمسخرآمیز مورد اشاره قرار می‌گیرند و فاسد قلمداد می شوند. مجموعه نشانه‌های گنجانده شده در کنار یکدیگر، تصویری بسیار مشخص از جامعه‌ای می‌سازند که تقریباً هیچ عنصر مثبت و قابل دفاعی در آن باقی نمانده است.

حتی نقد ساختار سیاسی نیز در نمایش از سطح نقد یک عملکرد یا سیاست مشخص فراتر می‌رود و به ترسیم یک کلیت یکپارچه و شرور تبدیل می‌شود؛ ساختاری که در آن حاکمیت، جامعه، مذهب و مناسبات انسانی، همگی در یک قاب تاریک قرار می‌گیرند. چنین رویکردی اگرچه ممکن است از منظر نمایشی -آن هم با چاشنی شوخی های سخیف جنسی و کمدی- جذاب باشد، اما از منظر اجتماعی نیازمند پرسش است: «آیا اثر واقعاً در حال نقد یک واقعیت اجتماعی است یا در حال بازتولید تصویری کلیشه‌ای و یک‌دست از جامعه‌ای که پیشاپیش درباره آن داوری کرده است؟»

مشکل دقیقاً از جایی جدی‌تر می‌شود که نمایش، ادعای «نبود آزادی» را تبدیل به ستون اصلی جهان خود می‌کند؛ اما خودِ اثر یکی از روشن‌ترین مصادیق وجود امکان بیان همان ادعاست. این تناقض را نمی‌توان صرفاً با استعاره و زبان هنری حل کرد. هنر می‌تواند درباره نبود آزادی حرف بزند، می‌تواند حتی شدیدترین نقدها را مطرح کند، اما وقتی همان نقد در چارچوب رسمی امکان اجرا پیدا می‌کند، ادعای «هیچ آزادی‌ای وجود ندارد» دیگر نیازمند توضیح بیشتری است.

اتفاقاً اگر بخواهیم منصفانه‌تر نگاه کنیم، وجود چنین نمایش‌هایی می‌تواند نشانه‌ای از آن باشد که فضای فرهنگی ایران، برخلاف تصویر مطلق و سیاهی که برخی آثار ارائه می‌کنند، پیچیده‌تر از یک نظام کاملاً بسته است. ممکن است محدودیت وجود داشته باشد، ممکن است ممیزی وجود داشته باشد و ممکن است بعضی از آثار یا بخش‌هایی از آثار به دلیل مغایرت با قوانین امکان عرضه پیدا نکنند؛ اما این واقعیت با گزاره‌ای مطلق همچون «هیچ آزادی‌ای وجود ندارد» تفاوت اساسی دارد.

در نهایت، مسئله «موش‌های بلفاست» فقط این نیست که نمایش چه می‌گوید؛ مسئله این است که چگونه می‌تواند آنچه را می‌گوید، در همین ساختاری که متهم به سرکوب است، به مخاطب عرضه کند. اگر پاسخ این پرسش صرفاً این باشد که «حاکمیت برای نمایش مجوز داده، اما آزادی وجود ندارد»، آنگاه با یک دور باطل مواجهیم: «آزادی نیست، اما برای گفتن اینکه آزادی نیست، آزادی وجود دارد!»

«موش‌های بلفاست» و پارادوکس آزادی؛ اگر آزادی نیست، مجوز اجرا از کجا آمد؟

شاید مسئله واقعی نه در خودِ شعار «آزادی»، بلکه در مصرف بی‌حساب و بی‌هزینه آن باشد. شعاری که وقتی از زبان هنرمند روی صحنه می‌آید، مخاطب را به هیجان می‌آورد؛ اما وقتی از او پرسیده می‌شود این شعار در چه شرایطی، با چه مجوزی و در چه بستری بیان شده، ناگهان باید درباره معنای خودِ «آزادی» دوباره فکر کرد.

هنر قرار نیست سخنگوی روابط عمومی هیچ حکومتی باشد؛ اما منتقد حکومت نیز بودن، به معنای معافیت از نقد نیست. اثری که دیگران را به پرسش می‌کشد، خودش نیز باید در معرض پرسش قرار بگیرد. «موش‌های بلفاست» اگر مدعی نقد قدرت است، باید بتواند از این پرسش ساده عبور کند: چگونه در همان ساختاری که آن را گشتاپویی و فاقد آزادی تصویر می‌کند، توانسته است آزادانه روی صحنه برود و همین ادعا را با صدای بلند تکرار کند؟

شاید پاسخ به همین پرسش، بیش از هر شعار دیگری، نسبت واقعی هنر، قدرت و آزادی را در ایران امروز روشن کند.

انتهای پیام/

ارسال نظر