خشونتِ بی‌صدا/ «کلاغ» و حقیقتی که در سکوت شنیده می‌شود

معماری صوتی سریال کلاغ بسیار شبیه به جهان شنیداری «زودیاک» است؛ جهانی که در آن حذف، مهم‌تر از افزودن است.

گروه فرهنگ خبرگزاری آنا، مهسا بهادری(روزنامه نگار)-دیروز(چهارشنبه)بیستم خرداد دومین قسمت از سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان به نمایش درآمد، سریالی که به نظر می‌رسد فضای آن در دهه ۴۰ یا ۵۰ خورشیدی می‌گذرد. قصه درباره یک مامور با نام جلال است که به دور از چشم همسرش شهناز عاشق دختری به نام سایه شده است، اما هنوز لایه‌ها و ابعاد این قصه پنهان مانده است. در این یادداشت تلاش شده فارغ از کیفیت بازی بازیگران، فیلمنامه و کارگردانی عنصر صدا و کارکرد آن در سریال بررسی شود.

موسیقی و صدا در «کلاغ»، همانند «زودیاک» دیوید فینچر، نه در مقام تزئین که در جایگاه ساختار عمل می‌کنند. هر دو اثر از موسیقی تماتیک برجسته فاصله می‌گیرند و به اقلیمی صوتی نزدیک می‌شوند که بر سکوت، صدا‌های محیطی، گفت‌و‌گو‌های کنترل‌شده و نوعی فروکاست در شدت صوتی تکیه دارد. در چنین فضایی، صدا قرار نیست احساس را به‌طور مستقیم دیکته کند؛ بلکه کارکرد اصلی‌اش ساختن فضا، رسوب دادن فشار و قرار دادن شخصیت‌ها در خلأیی شنیداری است که بیش از هر تم موسیقایی، گویای وضعیت درونی آنهاست. همان‌گونه که در «زودیاک»، کارآگاهان در میان صدای قلم روی کاغذ، بایگانی‌ها، ماشین‌تحریر، تهویه‌های ادارات و سکوت کشدار شب‌های تحقیق تعریف می‌شوند، در این اثر نیز جلال در دل صدا‌هایی تعریف می‌شود که کوچک‌اند، اما تعیین‌کننده‌اند.

شب در هر دو اثر بیش از آنکه تصویر شود، شنیده می‌شود. سکوت اتاق‌ها، صدای قدم‌ها، حرکت در راهروها، باز و بسته شدن در و نفس‌های نیمه‌کوبیده، همان بافت صوتی‌ای را می‌سازند که در «زودیاک» نیز حضور دارد؛ جایی که شب بیش از هر موسیقی‌ای اضطراب تولید می‌کند. این کم‌صدایی آگاهانه، شخصیت‌ها را وادار می‌کند با سکوت‌هایشان دیده و شنیده شوند. همان‌گونه که گری رویس در «زودیاک» هر بار که تنهاست در برابر سکوت می‌شکند، جلال این قصه نیز بیش از آنکه در کلام تعریف شود در مکث‌ها و خلأ‌های صوتی تعریف می‌شود.

خشونتِ بی‌صدا/ «کلاغ» و حقیقتی که در سکوت شنیده می‌شود////// 7صبح پنجشنبه

این اثر در صحنه‌های بارانی، جایی که باران بستر ثابت صداست، شباهت‌های ساختاری مهمی با صحنه‌های بارانی «زودیاک» دارد؛ بارانی که فقط یک عنصر اقلیمی نیست و بیشتر نوعی پارازیت شنیداری ایجاد می‌کند، نوعی پرده صوتی که گفت‌و‌گو و فکر را در خود می‌گیرد. صدای روشن کردن پیپ، حرکت خودرو، همان نقشی را ایفا می‌کند که صدای ماشین‌تحریر، ورق‌زدن پرونده‌ها و تهویه‌های خفه ادارات در «زودیاک» ایفا می‌کنند؛ صدا‌هایی که فقط واقعیت را بازنمایی نمی‌کنند، بلکه حافظه می‌آفرینند. در هر دو اثر، صدا حامل اتفاق است و بازگشت به آن، نه از مسیر تصویر، بلکه از مسیر شنیدن ممکن می‌شود.

در صحنه‌های سازمانی و بازجویی‌گونه نیز شباهت میان منطق صوتی دو اثر چشمگیر است. همان‌طور که فینچر در «زودیاک» از موسیقی برای ساختن تهدید استفاده نمی‌کند و به‌جای آن بر لحن‌های آرام، مکث‌های طولانی، صدای کاغذ و فضای بوروکراتیک ادارات تکیه دارد، مهدویان نیز تنش را با کمترین میزان موسیقی و از دل گفت‌و‌گو‌های کنترل‌شده می‌سازد. خشونت در هر دو اثر، نه از طریق صدا‌های پرحجم، بلکه از طریق حذف اغراق‌های صوتی و نمایش عادی بودنِ تهدید منتقل می‌شود. این خشونت بی‌صدا، در لایه‌ای زیرین کار می‌کند و سنگینی‌اش را از رازآلودگی صوتی می‌گیرد.

اقتصاد شنیداری نیز یکی از نقاط اتصال مهم میان «کلاغ» و «زودیاک» است. در هر دو اثر، صدا‌های عملی مانند تلفن، زنگ در، قدم‌ها، باران، ورق کاغذ، یا ضبط صدا به‌جای موسیقی برجسته عمل می‌کنند. این عناصر کوچک، هویت صوتی جهان را می‌سازند و به مرور زمان تبدیل به موتیف‌هایی می‌شوند که انسجام شنیداری روایت را حفظ می‌کنند.

همان‌گونه که رابرت در «زودیاک» با اضطراب، وسواس و گم‌گشتگی‌اش در میان سکوت به یاد می‌ماند، جلال نیز با فرورفتن در خلأ شنیداری تعریف می‌شود. در هر دو روایت، صدا قهرمان نمی‌سازد؛ بلکه سوژه‌ای می‌سازد که در ساختار قدرت، در تحقیق، در وظیفه و در میل و البته ناتوانی معلق است. این معلق‌بودن از طریق حذف موسیقی‌های راهنما و اتکا به صدا‌های خنثی و مکث‌ها تثبیت می‌شود؛ و درست همان‌طور که «زودیاک» در اوج‌های عاطفی نیز از موسیقی چشمگیر پرهیز می‌کند و اجازه می‌دهد فشار در صدا‌های محیطی رسوب کند، این اثر نیز همین مسیر را طی می‌کند.

گاهی این احتیاط، خطر یکنواختی دارد؛ اما مزیتش این است که اثر را از سقوط در ملودرام نجات می‌دهد. در هر دو تجربه، موسیقی نه غایب است و نه حاضر؛ بلکه در مرزی میان بودن و نبودن عمل می‌کند. این مرز، همان جایی است که شخصیت‌ها گرفتارند.

در نهایت، معماری صوتی این اثر بسیار شبیه به جهان شنیداری «زودیاک» است؛ جهانی که در آن حذف، مهم‌تر از افزودن است؛ سکوت، مهم‌تر از موسیقی؛ مکث، مهم‌تر از کلام؛ و صدا‌های کوچک، تعیین‌کننده‌تر از تم‌های بزرگ. جهان‌هایی که در آنها حقیقت نه با صدای بلند آشکار می‌شود، بلکه در سایه صدا‌های روزمره، در باران ممتد، در خش‌خش کاغذ یا نوار کاست و در مکث‌هایی که معنا را تعلیق می‌کنند.
چنین آکوستیکی به کاراکتر اجازه می‌دهد در فشار، در خستگی و در تردید باقی بماند. این شباهت، این سریال را در کنار «زودیاک» قرار می‌دهد؛ نه از حیث شباهت روایی، بلکه از حیث اینکه هر دو اثر صدا را به مثابه زبان پنهان جهان خود به کار می‌گیرند.

 

انتهای پیام/

ارسال نظر