جنگی دیگر از آمریکا بر پایه دروغ: امپریالیسم، سرمایهداری و هدف قرار دادن استقلال ایران
به گزارش خبرگزاری آنا، محمدجواد استادی در نشریه و پایگاه اینترنتی CovertAction ایالات متحده آمریکا، ۲۱ آوریل ۲۰۲۶، نوشت:
۱. امپریالیسم مدرن و منطق ساختاری جنگ
در تاریخ سیاست خارجی ایالات متحده، جنگها بهندرت محصول یک تهدید فوری و اجتنابناپذیر بودهاند؛ بلکه اغلب نتیجه فرایندی پیچیده از روایتسازی، منافع اقتصادی و محاسبات ژئوپلیتیکی بودهاند. حمله اخیر ایالات متحده و اسرائیل به ایران نیز باید در همین چارچوب تحلیل شود. این اقدام واکنشی ناگهانی نبود، بلکه بخشی از یک الگوی تاریخی است که در آن جنگ بهعنوان ابزاری برای حفظ و بازتولید نظم جهانی بهکار گرفته میشود.
امپریالیسم در قرن بیستویکم دیگر الزاماً به معنای اشغال مستقیم سرزمینی نیست. شکل مدرن آن بیشتر از طریق کنترل ساختاری عمل میکند: کنترل بر جریان سرمایه، کنترل بر روایتها، و کنترل بر مسیرهای توسعه کشورها. این کنترل از طریق مجموعهای از ابزارها اعمال میشود؛ از نهادهای مالی بینالمللی و تحریمهای اقتصادی گرفته تا رسانهها و در نهایت مداخله نظامی. در چنین سیستمی، کشورها نه بهعنوان کنشگران مستقل، بلکه بهعنوان اجزای یک نظم اقتصادی جهانی دیده میشوند که باید در خدمت بازتولید سرمایه باشند.
نظام سرمایهداری جهانی، بهویژه در شکل نئولیبرالی آن، به گسترش پیوسته نیاز دارد. این گسترش تنها زمانی ممکن است که موانع از میان برداشته شوند. این موانع میتوانند دولتهایی با سیاستهای اقتصادی مستقل، یا جوامعی باشند که تمایلی به ادغام در چارچوبهای تحمیلی ندارند. در چنین شرایطی، این کشورها بهسرعت بهعنوان «تهدید» یا «چالش» تعریف میشوند، حتی در غیاب هرگونه خطر واقعی یا فوری.
ایران را میتوان در همین چارچوب فهمید. این کشور نه بهخاطر آنچه انجام داده، بلکه بهخاطر آنچه نمایندگی میکند هدف قرار گرفته است: الگویی سیاسی مبتنی بر استقلال، حاکمیت ملی و مقاومت در برابر سلطه خارجی. همین ویژگی ایران را در تقابل مستقیم با منطق امپریالیسم قرار میدهد. نظامی که بر کنترل و ادغام بنا شده، بهآسانی نمیتواند وجود یک بازیگر مستقل را تحمل کند.
از این منظر، جنگ علیه ایران باید بخشی از تلاشی گستردهتر برای مدیریت و مهار بازیگران «غیرهمسو» در نظام جهانی دیده شود. این جنگ صرفاً یک رویارویی نظامی نیست، بلکه تلاشی است برای ارسال یک پیام سیاسی: اینکه خروج از قواعد این بازی، هزینه خواهد داشت.
۲. جمهوری اسلامی، استقلال سیاسی و تنش آن با نظم سرمایهداری
برای درک عمیقتر این تقابل، باید به ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی ایران توجه کرد. این نظام سیاسی که از انقلاب ۱۳۵۷ برخاسته، بر مجموعهای از اصول استوار است که در تقابل مستقیم با منطق سرمایهداری جهانی قرار دارند: استقلال، نفی سلطه خارجی، و تأکید بر حاکمیت ملی. در این چارچوب، استقلال صرفاً یک شعار سیاسی نیست، بلکه اصلی راهبردی است که در سیاستگذاریهای کلان بازتاب یافته است. ایران کوشیده است در حوزههای مختلف—از انرژی و فناوری گرفته تا سیاست خارجی—به درجهای از خودکفایی و تصمیمگیری مستقل دست یابد. این تلاش، بهویژه در جهانی که وابستگی اقتصادی یکی از ابزارهای اصلی کنترل است، ناگزیر با مقاومت روبهرو میشود.
از منظر سرمایهداری جهانی، انتظار میرود کشورها در شبکههایی از وابستگی متقابل وجود داشته باشند که در آن جریان سرمایه و تصمیمهای کلان تحت تأثیر مراکز قدرت شکل میگیرد. هر تلاشی برای خروج از این شبکه، بهمثابه تهدید تلقی میشود. ایران با تأکید بر استقلال، دقیقاً در برابر این منطق قرار میگیرد.
در این بستر، روایت «ترویج دموکراسی» بهعنوان یکی از ابزارهای اصلی مشروعیتبخشی به کار گرفته میشود. این روایت که در دهههای اخیر بارها تکرار شده، بر این فرض استوار است که مداخلات خارجی با هدف کمک به ملتها برای دستیابی به آزادی و تعیین سرنوشت انجام میشوند. اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که این مفهوم اغلب بهصورت گزینشی و ابزاری بهکار میرود. در بسیاری موارد، دموکراسی تنها زمانی حمایت میشود که با منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی همسو باشد.
این تناقض در مورد ایران بهروشنی آشکار است. در حالی که از ساختار سیاسی و سرکوب داخلی ایران انتقاد میشود، همزمان روابط نزدیک با دیگر حکومتهای غیردموکراتیک حفظ میشود—به شرط آنکه در چارچوب نظم اقتصادی مطلوب عمل کنند. این استاندارد دوگانه نشان میدهد که مسئله اصلی نه دموکراسی، بلکه کنترل است.
موضوع هستهای ایران نیز باید در همین چارچوب فهمیده شود. با وجود همکاری ایران با نهادهای بینالمللی و قرار داشتن این کشور در سالهای اخیر زیر نظارتهای گسترده، این مسئله بهعنوان تهدیدی فوری تصویر شده است. گزارشهای فنی متعددی، از جمله گزارشهای نهادهای آمریکایی، نشان میدهند که این تهدید بسیار پیچیدهتر و محدودتر از آن چیزی است که در گفتمان سیاسی بازنمایی میشود. از اینرو میتوان استدلال کرد که برنامه هستهای کمتر علت واقعی بحران بوده و بیشتر بهانهای برای پیشبرد اهداف دیگر بوده است.
افزون بر این، شیوهای که تصمیم حمله اتخاذ شد، خود نشاندهنده بحرانی در ساختار «دموکراسی» آمریکاست. این تصمیم نه بر پایه اجماع میان نهادها و مطابق اصول قانون اساسیِ موسوم به نظارت و موازنه و تفکیک قوا، بلکه در دایرهای محدود از بازیگران سیاسی اتخاذ شد. گروه کوچکی—شامل رئیسجمهور، وزیر دفاع و معاون رئیسجمهور—نقش محوری داشتند، در حالی که حقوق بینالملل و دیدگاههای بسیاری از کارشناسان و نهادهای تخصصی نادیده گرفته شد. در اشارهای کوتاه، میتوان به مجموعهای از اظهارات متناقض و گاه گمراهکننده ترامپ در شبکههای اجتماعی نیز اشاره کرد که بازتابدهنده بیثباتی در روایت رسمی این بحران بود.
این تمرکز قدرت پرسشهای جدی درباره ماهیت دموکراسی در ایالات متحده مطرح میکند. اگر تصمیمهای مربوط به جنگ—تصمیمهایی که بر زندگی میلیونها انسان اثر میگذارند—در حلقهای محدود و بدون شفافیت اتخاذ شوند، آنگاه باید در تعریف رایج از دموکراسی بازنگری کرد.
۳. واقعیت جنگ: غیرنظامیان، زیرساختها و هزینههای انسانی
فراتر از تحلیلهای نظری و ساختاری، آنچه این جنگ را به یک فاجعه انسانی تبدیل میکند، تأثیر مستقیم آن بر زندگی مردم عادی است. در جریان حملات اخیر، گزارشهای متعددی منتشر شده که نشان میدهد غیرنظامیان هدف قرار گرفتهاند—گزارشهایی که هرچند در رسانههای جریان اصلی کمتر بازتاب یافتهاند، اما بهروشنی واقعیتهای میدانی را منعکس میکنند.
در میناب، کشته شدن ۱۶۸ کودک دانشآموز در نتیجه حمله اولیه، یکی از تکاندهندهترین نمونههاست. این کودکان نه بخشی از ساختار قدرت بودند و نه در تصمیمگیریهای سیاسی نقشی داشتند؛ آنها صرفاً قربانیان جنگی شدند که در سطوحی بسیار دور از زندگی روزمرهشان طراحی شده بود. چنین رخدادهایی پرسشهای عمیقی درباره اخلاق جنگ و مسئولیتپذیری بازیگران بینالمللی مطرح میکند.
حملات به زیرساختهای غیرنظامی نیز ابعاد این بحران را آشکارتر میکند. مراکز درمانی، که باید فضاهایی امن و بیطرف تلقی شوند، در برخی موارد هدف قرار گرفتهاند. بیمارستان گاندی بهعنوان یکی از مراکز مهم درمانی، همراه با نهادهای علمی مانند مؤسسه پاستور که نقشی حیاتی در سلامت عمومی و پژوهش دارند، از جمله این نمونهها هستند. چنین اقداماتی نهتنها نقض آشکار حقوق بشردوستانه است، بلکه ظرفیت بلندمدت یک جامعه برای بازسازی و توسعه را نیز تضعیف میکند.
دانشگاهها و مراکز پژوهشی نیز از این آسیبها در امان نماندهاند. این نهادها که باید محل تولید دانش و گفتوگو باشند، در زمان جنگ به اهدافی آسیبپذیر بدل شدهاند. این امر فقط به تخریب زیرساختهای فیزیکی محدود نمیشود، بلکه به فرار مغزها، کاهش توان علمی و تضعیف آینده کشور نیز منجر میشود.
علاوه بر این، باید آثار روانی و اجتماعی جنگ را نیز در نظر گرفت. زیستن در شرایط ناامنی، از دست دادن عزیزان، و مشاهده ویرانی زیرساختها، اثراتی عمیق و ماندگار بر جوامع بر جای میگذارد—آثاری که بسیار پس از پایان درگیریهای نظامی ادامه مییابند.
چنین الگوهایی از هدفگیری را نمیتوان صرفاً به «خطاهای عملیاتی» فروکاست. بلکه باید آنها را در چارچوبی گستردهتر فهمید که در آن فشار حداکثری بر یک کشور، همه ابعاد—اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و انسانی—را در بر میگیرد. در چنین چارچوبی، مرز میان نظامی و غیرنظامی بهتدریج مبهم میشود.
در نهایت، حمله به ایران باید بهمثابه حملهای به یک مفهوم تحلیل شود: مفهوم استقلال. مردمی که کوشیدهاند—با وجود پیچیدگیها و چالشها—مسیر خود را بیرون از چارچوبهای تحمیلی تعریف کنند، اکنون با فشاری روبهرو هستند که نهفقط در پی تغییر رفتار، بلکه در پی دگرگون کردن ماهیت همان استقلال است.
برای مخاطب آمریکایی، این جنگ صرفاً مسئلهای خارجی نیست؛ آینهای است که ساختارهای قدرت، فرایندهای تصمیمگیری و ارزشهای اعلامشده را بازتاب میدهد. این پرسش که چه کسی تصمیم میگیرد، بر چه مبنایی، و با چه سطحی از پاسخگویی، پرسشی است که پاسخ آن نه فقط برای ایران، بلکه برای آینده خود ایالات متحده نیز سرنوشتساز است.
در جهانی که بیش از هر زمان به همکاری و درک متقابل نیاز دارد، تداوم این الگوهای مداخلهگرانه نهتنها به بیثباتی بیشتر میانجامد، بلکه فرصتهای واقعی برای صلح و توسعه را نیز از میان میبرد. شاید زمان آن رسیده باشد که از منطق جنگ فراتر رویم و بنیانهای آن را بازاندیشی کنیم—بنیانهایی که هرچند در زبان امنیت و دموکراسی توجیه میشوند، در عمل اغلب در خدمت حفظ نظمی نابرابر و بیثبات قرار میگیرند.
بازاندیشی در مسئولیت اخلاقی و آینده نظم جهانی
فراتر از آنچه گفته شد، لازم است این بحران در سطحی عمیقتر و فلسفیتر نیز بررسی شود—سطحی که به مسئولیت اخلاقی دولتها و جامعه بینالمللی مربوط میشود. اگر بپذیریم که نظام بینالملل صرفاً مجموعهای از روابط قدرت نیست، بلکه عرصهای است که در آن اصولی، چون عدالت، کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت باید معنا داشته باشند، آنگاه حمله به یک کشور مستقل بدون مبنای حقوقی قابل دفاع، این اصول را بهطور جدی به چالش میکشد.
یکی از مهمترین پیامدهای چنین اقداماتی، فرسایش اعتماد به نظم بینالمللی است. هنگامی که قواعدی که برای جلوگیری از جنگ و حفاظت از غیرنظامیان طراحی شدهاند بهآسانی نادیده گرفته میشوند، این پیام به دیگر بازیگران ارسال میشود که این قواعد الزامآور نیستند. نتیجه چنین روندی، افزایش بیثباتی و کاهش پیشبینیپذیری در روابط بینالملل است.
افزون بر این، چنین جنگهایی اغلب با ادعای ایجاد «ثبات» آغاز میشوند، اما در عمل بیثباتی گستردهتری تولید میکنند. تجربه عراق و افغانستان نشان داده است که مداخله نظامی، حتی اگر به تغییرات سیاسی کوتاهمدت منجر شود، میتواند در بلندمدت به فروپاشی ساختارهای اجتماعی و گسترش ناامنی بینجامد. در این چارچوب، پرسش بنیادین این است که آیا ابزار جنگ واقعاً میتواند به اهداف اعلامشده خود دست یابد، یا خود به بخشی از مسئله تبدیل میشود.
برای ایالات متحده، این موضوع فراتر از سیاست خارجی است. این کشور با انتخابی میان دو مسیر روبهرو است: ادامه منطقی مداخلهگرایانه که هزینههای انسانی و سیاسی آن روزبهروز آشکارتر میشود، یا حرکت بهسوی رویکردی مبتنی بر چندجانبهگرایی، احترام به حاکمیت ملی و حل مسالمتآمیز منازعات.
در نهایت، آنچه در ایران رخ داده صرفاً یک رویداد منطقهای نیست؛ بخشی از روندی گستردهتر است که آینده نظم جهانی را شکل میدهد، نظمی که یا بر همکاری و احترام متقابل بنا خواهد شد، یا زیر فشار رقابتهای ویرانگر و مداخلات مکرر بهسوی بیثباتی بیشتر خواهد رفت. انتخاب میان این دو مسیر تنها در دست دولتها نیست، بلکه به افکار عمومی جهانی نیز وابسته است.
انتهای پیام/