در گفت‌و‌گو با آنا مطرح شد

وقتی خار سیم‌خاردار قلم شد؛ روایت هنرمند آزاده از روزهای اسارت

حسین اکبری
حسین اکبری، هنرمند جانباز و آزاده هشت سال دفاع مقدس، گفت: دوران اسارت شهیدی داشتیم به اسم محمد کمیجانی که دست به قلم و هنرمند بود. در دوران اسارت خیلی مشتاق شدم که این هنر را از این شهید یاد بگیرم. شهید کمیجانی بر اثر شکنجه‌هایی که شد، کم‌کم بینایی‌اش را از دست داد و بعد از آن هم شهید شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، نمایشگاه «آواز‌های دوردست ۲» در ادامه نخستین دوره این رویداد، با آثار پنج هنرمند آزاده در رشته‌های نقاشی، خوشنویسی، گرافیک، سوخته‌نگاری و مجسمه‌سازی، از ۳۱ شهریور تا ۷ مهرماه در خانه عکاسان حوزه هنری میزبان علاقه‌مندان خواهد بود.

حسین اکبری، هنرمند جانباز و آزاده هشت سال دفاع مقدس از شهرری، سال‌هاست در عرصه هنر‌های سنتی مانند قلم زنی و ساخت ادوات و آثار مرتبط با فرهنگ عاشورایی فعالیت می‌کند. وی در گفت‌و‌گو با آنا از سال‌های اسارت، چگونگی آموختن هنر در اردوگاه، یاد و خاطره شهید محمد کمیجانی و فعالیت‌های هنری خود پس از آزادی روایت کرده است.

اکبری با اشاره به دوران اسارت خود گفت: بنده حسین اکبری، جانباز و آزاده هشت سال دفاع مقدس از شهر لوتیان، شهرری هستم. اربعین کربلایی نشدم، اما کاش آخر ماه صفر زائر مشهد باشم.

وی ادامه داد: بنده از ابتدای اسارت تا انتهای اسارت مفقودالاثر بودم. در باختران یک پیام به سپاه پاسداران ارسال کردیم و اعلام کردم که بنده حسین اکبری، آزاده و جانباز، هرکس صدای من را می‌شنود، بنده آزاد شدم و به خانواده من اطلاع دهید. این ماجرای ورود من به باختران بود که ما در قرنطینه بودیم.

این هنرمند آزاده درباره انگیزه خود برای راه‌اندازی کارگاه پس از آزادی اظهار کرد: زمانی که از اسارت آزاد شدم، خیلی اصرار داشتم که یک کارگاه راه‌اندازی کنم. زیرا در دوران اسارت ما یک شهیدی داشتیم به اسم محمد کمیجانی که دست به قلم بود و هنرمند بود.

وی افزود: با پیت حلبی و چیز‌های جزئی که در زندان‌ها پیدا می‌شد، مخفیانه به آسایشگاه می‌آوردیم و این شهید چیز‌هایی مانند طاووس، خروس، کبوتر و انگشتر و از این قبیل چیز‌هایی که در زندان‌ها و اردوگاه‌ها ساخته می‌شود، درست می‌کرد.

اکبری ادامه داد: در دوران اسارت خیلی مشتاق شدم که این هنر را از این شهید یاد بگیرم. پدر من هم علم داشت و از بچگی من را پای علم می‌برد که در حال حاضر هم این علم نزد خود من است. این علم را در تاسوعا و عاشورا به حرم بی‌بی شهربانو (س)، دختر یزدگرد سوم و همسر امام حسین (ع)، می‌بردیم.

این هنرمند افزود: زمانی که کمک‌دست شهید کمیجانی شدم، از سنگ کوهی به جای قیچی استفاده می‌کردیم. خود خار سیم‌خاردار را هم باز می‌کردیم و به چوب نصب می‌کردیم و از آن به عنوان قلم استفاده می‌کردیم.

هنرمندی که هنر را در اردوگاه اسارت آموخت

اکبری درباره شیوه کار خود در اردوگاه‌های اسارت گفت: در آنجا نقش نگار می‌کردیم و، چون کار را یاد گرفته بودم، دیگر اسرا هم به من سفارش می‌دادند؛ مثلاً درخواست می‌کردند که اسم مادرشان را حک کنم تا روی گردنشان بیندازند. بیشتر کار ما برای اسرای ایرانی بود. مثلاً آنجا تصویر‌هایی با هسته خرما می‌ساختیم. این کار را ادامه دادیم و تقریباً ۶۰ درصد این کار را یاد گرفته بودم.

وی درباره نقش شهید محمد کمیجانی در مسیر هنری خود نیز گفت: شهید محمد کمیجانی بر اثر شکنجه‌هایی که شد، کم‌کم بینایی‌اش را از دست داد و بعد از آن هم شهید شد. خوشبختانه بنده این افتخار را داشتم که بعد از اینکه پیکر او دو روز مانده بود، به کمک یک عراقی شیعه به نام سید شنان ـ که البته ما تا آن موقع شیعه بودن او را نمی‌دانستیم ـ از او خواستم که اجازه دهد من محمد را به خاک بسپارم.

اکبری ادامه داد: یک روز بعد، وقتی یک قوطی آب بیاورم، او را بیرون کشیدم و زمانی که محمد را بلند کردم که ببرم، او را به انتهای اردوگاه بردم و به خاک سپردم.

وی با بیان اینکه شرایط دفن شهید کمیجانی بسیار دشوار بود، گفت: وقتی می‌خواستم او را به خاک بسپارم، نتوانستم آنجا را بکنم. ما تنها به قدری توانستیم زمین را بکنیم که وقتی محمد را به خاک سپردیم، بازوی او پیدا بود.

این هنرمند آزاده افزود: از سید خواستم که اسم محمد را روی پیراهنش بنویسم. خودکار نداشتم. چشمم به یک باتری افتاد و، چون دستی بر هنر داشتم و این را از قبل از محمد یاد گرفته بودم ـ و او استاد من بوده و خواهد ماند ـ با ذغال باتری اسم محمد را روی کارتون نوشتم و اسمش را به پاهایش بستم.

اکبری درباره مستندی که سال‌ها بعد درباره زندگی او ساخته شد، اظهار کرد: یک مستندی راجع به من ساختند و زمانی که داشتم راجع به محمد صحبت می‌کردم، دیدم که عکس محمد آمد روی صفحه تلویزیون. تعجب کردم و مات و مبهوت شدم که کارگردان عکس محمد را از کجا پیدا کرده است.

وی افزود: تمام بچه‌های اردوگاه ۱۴ من را به اسم «حسین شابدول» می‌شناسند. دلیلش هم این بود که یک کارتون و پارچه‌ای پیدا کردم و می‌خواستم روی آن گلدوزی کنم. یک نخ و کاموا هم پیدا کردم. با همان خار سیم‌خاردار آنقدر این خار را روی زمین کشاندم که نوکش تیز شد و تبدیل به سوزن شد.

اکبری ادامه داد: با آن گلدوزی کردم و، چون بچه شهرری بودم و به آقا شاه عبدالعظیم حسنی (ع) و بچه‌محل‌هایمان اعتقاد داشتم، می‌خواستم روی پارچه گلدوزی کنم و بنویسم شاه عبدالعظیم، اما وقتی «شابدول» را نوشتم، نخ تمام شد. «شابدول» ماند و، چون اسم من هم حسین بود، من را به اسم حسین شابدول می‌شناسند.

این هنرمند آزاده درباره مخفی کردن ابزار و مواد اولیه در اردوگاه گفت: ما از ترس عراقی‌ها اینها را پنهان می‌کردیم و آنها مخفیگاه ما را پیدا کرده بودند. گاهی اوقات هم ابزار را به باقی هم‌بندی‌ها می‌دادم که پنهان کنند.

وی افزود: مثلاً ابزار ما یک قوطی بود و زمانی که می‌پرسیدند این برای چیست، می‌گفتیم ظرف آب است و با آن آب می‌خوریم؛ در صورتی که ما آنجا آب زیادی نداشتیم و روزی یک سهمیه آب داشتیم که پنج نفری یک لیوان را می‌خوردیم.

اکبری ادامه داد: ما آن قوطی را پاره می‌کردیم و مثل کانال کولر به هم وصل می‌کردیم و یک طاووس می‌ساختیم. من حتی دو تا لوستر هم برای وسط آسایشگاه ساختم؛ با سرکننده دندان‌پزشکی‌ها که آنها را سوراخ می‌کردیم و نخ رد می‌کردیم و دو لوستر سه‌طبقه برای وسط آسایشگاه ساختیم.

اکبری در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به اینکه هیچ‌گاه درباره مدت دقیق اسارتش صحبت نکرده است، گفت: من نمی‌توانم بگویم که چند سال اسارت بودم. اسارت چه یک روز باشد چه ۱۰ سال، سخت و دشوار است. من هنوز هیچ‌کجا نگفته‌ام که چند سال اسارت کشیدم.

او ادامه داد: هرچقدر هم اسارت کشیدیم برای دفاع از وطن، ناموس و اعتقاداتمان بوده است؛ بنابراین من سر مردم منت نمی‌گذارم که چند سال در اسارت بودم و این خوب نیست.

این آزاده دفاع مقدس با یادآوری استقبال مردم از آزادگان اظهار کرد: مردم ایران به قدری با غیرت هستند که زمانی که ما آزاد شدیم، از مرز خسروی تا باختران به استقبال ما ایستاده بودند و همه ظرف غذا و شربت دستشان بود. معده ما هم خشک شده بود و معده‌ای برای خوردن نداشتیم.

این هنرمند جانباز و آزاده در ادامه گفت: من چطور می‌توانم به زبان بیاورم که چند سال اسارت کشیدم. ما به اسلام بدهکاریم. شهدا از جان خودشان گذشتند و آنها صاحب این مملکت هستند.

اکبری افزود: من همیشه شهدا را یاد کردم، ولی اسارت چند برابر از شهادت بدتر است؛ زیرا اینها روزی هزار بار ما را شهید می‌کردند. ما همه اینها را به جان خریدیم تا آزاد شویم و تاریخمان را به مردم بگوییم.

او خاطرنشان کرد: ما به منطقه رفته بودیم که شهید شویم، اما رفتیم و جنگیدیم و هم جانباز شدیم و هم اسیر.

اکبری در پایان با اشاره به شرایط امروز کشور گفت: الان هم در جنگ امروز، فدای همین ملت و مردم و رهبری هستیم. حتی خیلی از فرزندان شهدا سینه سپر کردند و آماده‌باش هستند که جای پدرانشان را پر کنند. هر زمان که رهبر ما نیز امر کند، لباس رزم می‌پوشیم و خط مقدم را دست می‌گیریم؛ زیرا ما تجربه این کار را داریم.

او ادامه داد: متوجه شدم اینها به منزل محمد رفته‌اند و بعد از ۱۸ سال قبر محمد را پیدا کرده بودند و او را به ایران برگردانده بودند. فیلم این ماجرایی که عرض می‌کنم در اینترنت هست.

این هنرمند اهل شهرری درباره ادامه فعالیت‌های هنری خود پس از آزادی گفت: به لطف خدا این هنر را در کنار این شهید بزرگ و استاد عالیقدر یاد گرفتیم و الان ۳۴ سال است که به عشق امام حسین (ع) چکش می‌زنم و کار می‌کنم.

اکبری افزود: کارگاه ما در شهرری است و الحمدلله همه من را در شهرری به عنوان حسین اکبری، علمدار شهرری می‌شناسند.

او در ادامه به یکی از مهم‌ترین پروژه‌های هنری خود اشاره کرد و گفت: در زمانی که من مفقودالاثر بودم، آن خار سیم‌خاردار من را رساند به ادوات جنگی سریال مختارنامه. به یک پروژه بزرگی رسیدیم که ۷۰ نفر از نیرو‌های هنرجوی بنده زحمت کشیدند و قطره‌ای بودند در این دریای بی‌کران برای امام حسین (ع).

اکبری توضیح داد: مانند کلاه‌خود، نقاب، شمشیر، نیزه و... تمام اینها را ۶ سال و چهار ماه کار کردیم و توانستیم این کار را انجام دهیم.

او با اشاره به محدودیت‌های دوران اسارت اظهار کرد: در دوران اسارت امکاناتی نبود که با آن کار کنیم. عملاً با هیچ چیز کار می‌کردیم. شیشه آبلیمو قلم من بود. من آنجا کار‌های زیادی کردم. زحمت کشیدم و این هنر را یاد گرفتم.

این هنرمند ادامه داد: در آنجا میخ، سوزن و قلم ممنوع بود. حتی ابزاری را که در دوران اسارت با آن طراحی می‌کردم، با خودم به ایران برگرداندم.

اکبری درباره نحوه مخفی کردن ابزار‌های خود نیز گفت: ما ابزارمان را داخل خاک پنهان می‌کردیم. بار‌ها پیش آمده بود که ابزار من را گرفته بودند و من سابقه خوبی در این مورد نداشتم. من را از اردوگاه ۷ به اردوگاه ۱۳ و از آنجا دوباره به اردوگاه ۱۴ انتقال دادند.

انتهای پیام/

ارسال نظر