مهمترین چالش عرصه نمایشنامه خوانی / «هتل میدان تکسیم» اثری برای روبه رویی با واقعیتهای زندگی است
به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، نمایشنامهخوانی «هتل میدان تکسیم» نوشته زهره الحمدی و به کارگردانی افشین کامیابفرد، در تماشاخانه هامون اجرا شد. سوگند اعظمیپارسا، نرگس براتی، بهاره برجی، رضا پهلوان، افشین کامیابفرد، فائزه محمدنجار و حانیه هاشمی در این نمایشنامهخوانی به ایفای نقش پرداختند.
فائزه محمدنجار، بازیگر «هتل میدان تکسیم» درباره این نمایشنامه توضیحاتی بدین شرح به آنا داد.
چه چیزی در نمایشنامه «هتل میدان تکسیم» شما را برای پیوستن به این پروژه متقاعد کرد؟
اولین چیزی که بنده را جذب کرد، موقعیتهایی بود که در نمایشنامه ایجاد شده بود. چند شخصیت با فاصلههای زیاد از یکدیگر و با تفاوتهای مختلف در فضایی گرفتار شدهاند و باید با تمام دردها، ترسها و تروماهایی که دارند و همچنین با تصمیمهایی که پیشتر گرفتهاند، روبهرو شوند و حتی برای آینده خود تصمیم بگیرند.
در واقع، آن سفر در این نمایش یک بهانه است برای اینکه آدمها بفهمند از حقیقت زندگیشان نمیتوانند فرار کنند و در نهایت باید با شرایط، تأثیرات تصمیمهایی که گرفتهاند و واقعیتهای زندگی خود مواجه شوند و آنها را به عنوان حقیقت بپذیرند. همین موقعیت و نوع مواجهه شخصیتها با گذشته، حال و آینده برای من جذاب بود و باعث شد به این پروژه علاقهمند شوم.
نقش شما در این نمایشنامهخوانی چیست و چه ویژگیهای شخصیتی دارد؟
نقش من دختری به نام «بهاره» است؛ شخصیتی که بسیار تلاش میکند شرایط را کنترل کند، اما خودش در درون دچار اضطراب، تردید و ترس است. او آدم بسیار مهربان، حمایتگر و مسئولیتپذیری است، اما در عمل نتوانسته است بهخوبی از عهده شرایطی که در آن قرار گرفته برآید.
چیزی که برای من در این شخصیت جذاب است، فاصله میان رفتار بیرونی او و دنیای درونیاش است. درون او دنیایی خوب، مهربان و حامی وجود دارد، اما در ظاهر ممکن است آدمی به نظر برسد که باعث اضطراب و بدتر شدن شرایط میشود. همین تضاد میان آنچه در درون شخصیت میگذرد و چیزی که در رفتار بیرونی او دیده میشود، برای من جذابیت زیادی داشت.
کدام بخش از دیالوگهای نقش خودتان را بیشتر از همه دوست دارید و چرا؟
بیشتر بخشهایی از دیالوگها را دوست دارم که شخصیتها در آنها نمیدانند چه تصمیمی باید بگیرند و در عین حال برای تصمیمی که گرفتهاند تلاش میکنند. در مورد دیالوگهای خودم، بیشتر زمانی را دوست دارم که بهاره از خواهرش دفاع میکند و آن حس حمایتگری و دلسوزی خودش را، هرچند به شیوهای نادرست، نشان میدهد.
او در آن بخشها با تمام وجود تلاش میکند شرایط خواهرش را بهتر کند و تمام انرژی خودش را برای این موضوع میگذارد. به نظرم این دیالوگها کمک میکند مخاطب بخش دیگری از شخصیت بهاره را ببیند؛ یعنی متوجه شود پشت آن رفتارهای اضطرابآور و تصمیمهایی که گاهی نتیجه مناسبی ندارند، یک حس حمایتگری و دلسوزی واقعی وجود دارد.
چطور با کاراکتر خود ارتباط برقرار کردید؟ برای درک بهتر او چه تحقیقات یا تمریناتی انجام دادید؟
تلاش کردم بیشتر منطق رفتاری شخصیت را پیدا کنم. چون بیشتر شخصیتهای این داستان تقریباً واقعی هستند، سعی کردم به این توجه کنم که رفتارهای آنها از چه منطقی میآید، چه ترسهایی دارند و چه روابط پنهانی میان آنها وجود دارد.
درباره شخصیت هم با نویسنده صحبت کردم. شناختی که از نگاه نویسنده به شخصیت داشتم برایم مهم بود، اما در عین حال سعی کردم منطق رفتاری خود شخصیت را از دل متن پیدا کنم. ما زمان زیادی تمرین کردیم و من به صورت مداوم دیالوگها را با ریتمهای مختلف میخواندم تا بتوانم به کاراکتر نزدیک شوم و به درک دقیقتری از شیوه رفتار و بیان او برسم.
در هر جای دنیا هم برویم، در نهایت حقیقت با ما میآید
موضوع اصلی نمایش، یعنی سفر، فرار و مواجهه با حقیقت، چه بازتابی در تجربیات شخصی یا حرفهای شما دارد؟
فکر میکنم برای همه ما پیش آمده که در مقطعی ندانیم چه تصمیمی درست است؛ بخواهیم تغییر بزرگی در زندگیمان ایجاد کنیم و در عین حال دچار تردید باشیم. گاهی فکر میکنیم تغییر مکان یا دور شدن از یک محیط میتواند گذشته ما را حل کند، تجربیاتمان را بهتر کند یا حتی برای مدتی نقش یک مسکن موقت را داشته باشد.
اما واقعیت این است که بارها در زندگی خودمان و اطرافیانمان دیدهایم که هر جای دنیا هم برویم، در نهایت حقیقت با ما میآید. این موضوع همیشه در زندگی شخصی و همچنین مسیر حرفهای من برایم قابل لمس بوده است. آدم نمیتواند صرفاً با تغییر مکان، گذشته، تصمیمها یا مسائلی را که با آنها مواجه است پشت سر بگذارد. در نهایت، باید با آنها روبهرو شود.
چالش اصلی بازی در قالب نمایشنامهخوانی نسبت به اجرای کامل صحنهای چیست؟
در یک اجرای کامل، بازیگر میتواند بخش زیادی از احساسات خود را از طریق زبان بدن نشان دهد. ابزارهای صحنه، طراحی صحنه، حرکت و میزانسن همگی به بازیگر کمک میکنند تا احساس را بهتر به مخاطب منتقل کند.
اما در نمایشنامهخوانی، بسیاری از احساسات، حرکات و میزانسنها توسط راوی خوانده میشود و ممکن است در طول اجرا شرایطی ایجاد شود که بازیگر از فضای احساسی خودش خارج شود؛ بنابراین باید تلاش کند این حس را در ذهن مخاطب باقی نگه دارد.
بزرگترین چالش همین است که شما در حال خواندن متن هستید، اما تماشاگر نباید احساس کند که صرفاً دارید یک متن را برای او میخوانید. باید بتوانید احساس را صرفاً از طریق خواندن، صدا، بیان و نحوه اجرای دیالوگ منتقل کنید و اجازه ندهید فضای نمایش برای مخاطب تبدیل به یک خوانش ساده شود.
در نمایشنامهخوانی، بازیگر باید بدون حرکت زیاد، فقط با صدا و بیان خود احساسات را منتقل کند. چه تکنیکهایی برای این کار به کار گرفتید؟
تنفس، مکث، تغییر ریتم و شدت صدا از جمله مواردی هستند که برای انتقال احساسات از آنها استفاده کردیم. در بعضی لحظات، احساس را با بلندتر صحبت کردن منتقل میکنم و در بخشهایی دیگر، با نحوه نفس کشیدن یا تغییر ولوم صدا تلاش میکنم احساس واقعیتر و طبیعیتر منتقل شود.
در نمایشنامهخوانی، چون ابزارهای اجرایی یک اجرای کامل صحنهای را در اختیار نداریم، این جزئیات اهمیت بیشتری پیدا میکنند. بازیگر باید بتواند با کنترل صدا و تنفس، تغییرات احساسی شخصیت را برای مخاطب قابل درک کند.
تماشاگران در نمایشنامهخوانی معمولاً بازیگران را در حال خوانش میبینند؛ چگونه تمرکز و ارتباط عاطفی خود را با مخاطب حفظ میکنید؟
در بسیاری از لحظات تصمیم گرفتیم در حین اجرا واکنش داشته باشیم و حتی یکسری میزانسنهای بسیار ریز را در اجرا ایجاد کنیم؛ البته به شکلی که از فضای نمایشنامهخوانی دور نشود و تبدیل به یک اجرای کامل صحنهای نشود.
در لحظات مهم، ارتباط چشمی برقرار میکنیم و تلاش میکنیم فاصله میان نمایشنامهخوانی و اجرای زنده را در حد مطلوب و کمی نگه داریم. برای من مهم است که این فاصله نه آنقدر زیاد باشد که مخاطب احساس کند صرفاً در یک جلسه خوانش متن حضور دارد و نه آنقدر کم شود که ماهیت نمایشنامهخوانی از بین برود. به نظرم همین میزان از واکنش، حضور و ارتباط چشمی میتواند کمک کند که ارتباط عاطفی بازیگر و مخاطب در طول اجرا حفظ شود.
آیا برای آمادهسازی صدا و بیان خود، تمرینات خاصی، مانند تمرینات تنفسی یا آوایی، انجام دادید؟
مشخصاً پیش از هر تمرین، تمرین تنفس داریم. تمرینهایی برای گرم کردن فک و زبان و همچنین رهاسازی بدن انجام میدهیم و به وضوح بیان هم توجه داریم. اینها بخشی از آمادهسازی ماست. حتی در روز اجرا هم قطعاً پیش از اجرا زمان مناسبی را به گرم کردن صدا و بیان اختصاص میدهیم. کنترل تنفس نیز بسیار مهم است؛ البته این مسئله فقط به نمایشنامهخوانی مربوط نمیشود و در اجراهای صحنهای هم اهمیت بسیار زیادی دارد. وقتی قرار است تمام احساسات و بخش زیادی از ارتباط بازیگر با مخاطب از طریق صدا و بیان منتقل شود، کنترل تنفس و آمادگی صوتی نقش مهمی پیدا میکند.
همکاری با افشین کامیابفرد به عنوان کارگردان چگونه بود؟ آیا فضای تمرینات منعطف بود یا کاملاً ساختارمند؟
افشین کامیابفرد از دوستان قدیمی و حدود ۱۰ ساله من است و مشخصاً روش کاری و نوع کارش را کاملاً میشناسم. او انسان بسیار باتجربه و عمیقی در بحث بازیگری و کارگردانی است.
فضای کار با او بسیار منعطف بود، اما در عین حال چارچوب و نگاه بسیار مشخص و خوبی برای اجرا داشت. خودش بسیار منظم و با دیسیپلین کار را پیش برد و در عین حال، بارها و بارها به بازیگران اجازه داد پیشنهاد بدهند، مسیرهای مختلف را امتحان کنند و راههای متفاوتی را برای رسیدن به نتیجه آزمایش کنند.
این فرصت برای تجربه کردن و پیشنهاد دادن، در کنار چارچوب مشخصی که کارگردان برای اجرا داشت، برای ما بسیار ارزشمند بود. افشین همچنین خلاقیت زیادی برای این اجرا به خرج داد که برای من و دیگر بازیگران بسیار جالب و ارزشمند بود.
با توجه به اینکه خود کارگردان نیز یکی از بازیگران این اثر است، این موضوع چه تأثیری بر دینامیک گروه و روند تمرینات داشت؟
حضور کارگردان به عنوان بازیگر، نهتنها باعث بهبود کار شد، بلکه کمک کرد ما احساس نکنیم که او از دغدغههای بازیگران و مسائل مربوط به متن فاصله دارد. اتفاقاً خودش هم درگیر دغدغههای ما بود و، چون همزمان بازی میکرد، با بخش زیادی از مسائل ما از نزدیک مواجه میشد. البته مسئولیت او دوچندان بود و طبیعتاً انجام همزمان بازیگری و کارگردانی کار سختی است. شاید فشار زیادی روی خودش وجود داشت، اما دستکم از طرف من به عنوان بازیگر، این فشار به شکلی احساس نشد که روی روند کار تأثیر منفی بگذارد.
به همین دلیل، من این اتفاق را بسیار مثبت میبینم. اینکه کارگردان خودش هم در میان بازیگران حضور دارد، باعث شد ارتباطش با دغدغهها و مسائل ما در طول تمرین بسیار نزدیک باشد.
فرآیند تمرینات چطور پیش رفت؟ آیا بر روی بداههپردازی هم کار کردید یا کاملاً به متن وفادار بودید؟
در لایههای اول تمرین، بیشتر روی شناخت متن، روابط میان شخصیتها و عمق کاراکترها کار میکردیم. برای اینکه شخصیتها را بهتر بشناسیم، در ادامه از بعضی متدهای بداهه هم استفاده کردیم و تلاش کردیم از طریق این تمرینها به لایههای مختلف شخصیتها نزدیک شویم. اما در نهایت و در تمرینهای نهایی، سعی کردیم به ساختار اصلی، کلمات نویسنده و ایدهای که نویسنده در متن دنبال کرده است وفادار بمانیم؛ بنابراین بداهه بیشتر در مرحله شناخت و پیدا کردن شخصیتها به ما کمک کرد و در نهایت، اجرای نهایی بر اساس متن و ساختار اصلی آن شکل گرفت.
آیا با نویسنده اثر، زهره الحمدی، تعاملی داشتید و درباره نقش خود با او صحبت کردید؟
بله. زهره الحمدی هم از دوستان قدیمی من است و ما بارها و بارها درباره این نمایش و اینکه چطور میتوان آن را به اجرا برد، صحبت کرده بودیم. حتی ایدهمان این بود که بتوانیم یک اجرای صحنهای از این اثر داشته باشیم و حداقل برای ۱۵ شب آن را روی صحنه ببریم. من نگاه و شناخت زهره را میشناختم و به همین دلیل تلاش کردم در کنار شناختی که از نگاه نویسنده داشتم، برداشت شخصی خودم را هم وارد نقش کنم تا در نهایت به تصویر درستی از شخصیت برسم. برای من مهم بود که هم به آنچه نویسنده درباره شخصیت در نظر گرفته وفادار باشم و هم بتوانم برداشت و درک خودم را از او در بازی وارد کنم.
نقشهای قبلی شما چقدر با این نقش تفاوت دارد؟ آیا این تجربه باعث کشف جنبههای جدیدی از تواناییهای بازیگریتان شد؟
این نقش بسیار با تجربههای قبلی من متفاوت بود. مهمترین دلیلش هم این است که این شخصیت و تجربههایی که او دارد، فاصله زیادی با خود من و تجربههای شخصی من دارد. به همین دلیل برای نزدیک شدن به آن چالش بیشتری داشتم. این تفاوت باعث شد در جریان کار، جنبههای تازهای از تواناییهایم را کشف کنم؛ بهخصوص در زمینه صداسازی و موارد دیگری که به بیان و انتقال شخصیت از طریق صدا مربوط میشود. برای من تجربه ارزشمندی بود، چون مجبور شدم از بخشی از تجربههای قبلی خودم فاصله بگیرم و به شخصیت و جهانی نزدیک شوم که شباهت چندانی با تجربههای شخصی من ندارد.
انتهای پیام/