از خاک مدرسه میناب تا آب‌های تنگه هرمز؛ روایتی از داغی که تازه شد و غروری که در دریا جان گرفت

روایت میناب و تنگه هرمر
دو روز سفر در هرمزگان، ما را از میان خاک و آوار مدرسه «شجره طیبه» میناب و خانه‌های داغدار خانواده‌های ۱۶۸ کودک، تا پهنه آبی تنگه هرمز برد؛ سفری میان اشک و خاطره، نیمکت‌های خالی و کودکانی که امسال اول مهر را بدون معلم و همکلاسی‌هایشان آغاز کردند و دریایی که در آن، تصویر دیگری از ایستادگی و عزت ملی پیش چشممان قرار داد.

به گزارش خبرنگار گروه جامعه آنا، آفتاب بندرعباس هنوز تند است؛ همان آفتابی که روی صورت‌های آفتاب‌سوخته مردم می‌نشیند و روی دیوارهای شهر، روی اسکله‌ها و قایق‌ها و کوچه‌های جنوبی سایه‌های کوتاه می‌اندازد. اما مقصد این بار فقط بندرعباس نیست؛ در این سفر دو روزه خبرنگاری، از میناب تا تنگه هرمز، قرار است روایت دیگری از جنگ را ببینیم؛ روایتی که یک سویش بوی خاک و مدرسه و دفتر مشق‌های خونین طفل‌های پرپر شده میناب را می‌دهد و سوی دیگرش به آب‌های تنگه‌ای می‌رسد که نامش برای ایرانی‌ها با تاریخ و هویت و صلابت راه‌های دریایی گره خورده است.

اول مهر، اما بدون صدای زنگ مدرسه

میناب در روزهای آغاز سال تحصیلی، حال و هوای دیگری دارد. برای بسیاری، اول مهر یعنی کیف‌های نو، لباس مدرسه، صدای زنگ و کودکانی که با شوق راهی کلاس می‌شوند؛ اما برای خانواده‌های شهدای مدرسه شجره طیبه، آغاز سال تحصیلی یادآور جانکاه جای خالی فرزندانی است که دیگر قرار نیست با کیف و کفش مدرسه از خانه بیرون بزنند.

اینجا، مدرسه فقط یک ساختمان نیست؛ بخشی از خاطره خانواده‌هایی است که هنوز نتوانسته‌اند با نبودن فرزندشان کنار بیایند. 

در حمله روز ۹ اسفند ناگهان زمان برای همیشه ایستاد، مدرسه شجره طیبه میناب هدف اصابت دو موشک تاماهاوک آمریکا قرار گرفت و ۱۶۸ کودک و معلم دبستانی در این مدرسه تکه تکه شدند.

در میان خانواده‌هایی که با آنها صحبت کردیم، روایت‌هایی بود که گفتنش هم برای آنها سراسر درد بود و فشار؛ پدر و مادری که از فرزندشان تنها تکه‌ای از بدن، یک دست یا یک پا باقی مانده بود و خانواده‌هایی که هنوز چشم انتظار کودک خود هستند.

سه کودک نیز همچون ماکان نصیری، مفقودالاثر شدند؛ کودکانی که نامشان هنوز در خانه‌ها شنیده می‌شود، اما خبری از پیکرشان نیست.

یک مدرسه، چند خانواده و هزاران تکه خاطره

یکی از خانواده‌هایی که با آنها صحبت کردیم، در این حادثه دو کودک خود را از دست داده بود.

روایت آن روز هنوز برایش تمام نشده بود.

می‌گفت وقتی خبر حمله را شنید، خودش را به مدرسه رساند. آنچه در مقابل چشمانش دید، تصویری بود نمی‌توانست باور کند؛ فضای مدرسه پر از خاک و خون بود و تکه‌های بدن دانش‌آموزان در میان آوار پراکنده شده بود.

اینجا دیگر صحبت از آمار نبود. وقتی پای صحبت خانواده‌ها می‌نشینی، عدد ۱۶۸ معنای دیگری پیدا می‌کند؛ ۱۶۸ کودک یعنی ۱۶۸ اتاق، ۱۶۸ کیف مدرسه، ۱۶۸ صندلی خالی، ۱۶۸ خانواده که هر کدام روایتی برای گفتن دارند.

یکی از مادران از فرزندش می‌گفت و دیگری از روزی که قرار بود لباس مدرسه‌اش را آماده کند. پدرها از آخرین دیدار و آخرین تماس می‌گفتند. بعضی‌ها هنوز عکس فرزندشان را در تلفن همراه نگه داشته‌اند و بعضی دیگر، چشمشان به در است؛ انگار ممکن است کودکشان یک روز دوباره از همان در وارد شود.

بازماندگان؛ کودکانی که امسال هم به مدرسه رفتند

در میان این همه داغ، کودکان بازمانده را هم دیدیم. کودکانی که باید امسال دوباره پشت نیمکت بنشینند، اما بخشی از خاطراتشان برای همیشه در همان مدرسه جا مانده است.

بر سر مزار معلم‌ها و دوستانشان رفته‌اند؛ با چشمانی که هنوز برای همکلاسی‌هایشان اشک و خون دارد. برای آنها، سال تحصیلی جدید فقط آغاز درس و مدرسه نیست؛ یادآوری آن ساعت تلخ و ویران‌کننده است که دوستان و معلمان‌شان را تکه تکه کرد و از میان‌شان برداشت.

گاهی یک کودک، خیلی ساده و بی‌پیرایه از دوستی حرف می‌زند که دیگر نیست؛ و همین سادگی، سنگینی حادثه را بیشتر می‌کند. اول مهر برای آنها آمده است، اما جای بسیاری نیمکت‌ها خالی است.

از میناب غمبار تا تنگه هرمز باصلابت

از میناب که فاصله می‌گیریم، کم‌کم تصویرها تغییر می‌کند. جاده ما را به سمت دریا می‌برد؛ به سمت تنگه هرمز.

اینجا دیگر خبری از دیوارهای خونین مدرسه و نیمکت‌های خالی و بوستر موشک‌های آمریکای جنایتکار نیست. دریا روبه‌رویمان گسترده شده و کشتی‌ها و شناورهای توقیف‌شده در دوردست دیده می‌شوند.

چند ساعت پس از آغاز جنگ تحمیلی علیه کشورمان، موضوع تنگه هرمز به یکی از مهم‌ترین نقاط این بحران تبدیل شده است. مقام‌های ایرانی از اعمال تمهیدات و محدودیت‌هایی در این آبراه سخن گفته‌اند و این اقدامات در چارچوب مواضع ایران درباره حاکمیت و امنیت این منطقه انجام شده است؛ اقدامی که پیامدهای اقتصادی و دریایی آن نیز مورد توجه قرار گرفته است.

اما آنچه در اینجا بیشتر از اعداد و تحلیل‌ها به چشم می‌آید، حال و هوای مردم است؛ ایستادن کنار تنگه هرمز، بعد از شنیدن روایت خانواده‌های میناب، حس متفاوتی دارد.

چند ساعت پیش، میان آوار یک مدرسه ایستاده بودیم و به جای خالی کودکان فکر می‌کردیم؛ حالا روبه‌روی دریایی ایستاده‌ایم که قرن‌هاست بخشی از جغرافیای ایران بوده و امروز نیز یکی از استراتژیک ترین آبراه‌های جهان است.

جایی میان داغ و غرور ایستادیم

این سفر برای ما فقط رفتن از یک نقطه به نقطه دیگر نبود.

از میناب در دل‌هایمان تصویر کیف‌های مدرسه، عکس‌های کودکان، خانواده‌های داغدار و مزارهایی را آوردیم که در آغاز سال تحصیلی، میزبان کودکانی بودند که باید در کلاس درس می‌نشستند.

و در تنگه هرمز، با تصویری کاملاً متفاوت روبه‌رو شدیم؛ دریایی وسیع، مردمی که درباره حاکمیت کشورشان بر این آبراه سخن می‌گفتند و فضایی که در آن، احساس ایستادگی در برابر آمریکا و عزت ملی پررنگ بود.

شاید فاصله میان این دو تصویر، فاصله‌ای کمتر از صد کیلومتر باشد، اما از نظر احساسی، دنیایی میان آنهاست؛ یک سو، خانواده‌ای که هنوز در جست‌وجوی تکه‌ای از پیکر فرزندش است و سوی دیگر، دریایی که برای بسیاری از مردم این منطقه نماد اقتدار و حاکمیت ملی است.

سفر دو روزه ما در هرمزگان با همین دو تصویر در ذهن تمام شد: 

کودکی که دیگر کیف مدرسه‌اش را به دوش نمی‌کشد، و دریایی که زیر آفتاب جنوب، آرام و بی‌پایان تا افق کشیده شده است.

اینجا جنگ فقط در آمار و خبرها روایت نمی‌شود

گاهی باید در سکوت یک خانواده داغدار نشست، صدای گریه کودکی را بر سر مزار دوست و معلمش را شنید و بعد، چند ساعت بعد، کنار تنگه هرمز ایستاد و به دریایی نگاه کرد که برای مردمان این سرزمین، معنای دیگری از ایستادگی و تعلق دارد.

انتهای پیام/

ارسال نظر