روایتی از بی‌قراری‌های یک مادر

جوانی که راز رفتنش سر به مهر ماند

پنج روز چشم‌انتظاری مادری که صدای مناجات پسرش را یواشکی ضبط می‌کرد، در قطعه ۴۲ بهشت زهرا به پایان رسید. شهید محسن شیخ محمدی، جوان ۲۶ ساله یازدهم اسفند رفت تا رازهای فداکاری‌اش در خاک آرام بگیرد.

گروه فرهنگ خبرگزاری آنا، مرضیه کیان_پنج روز چشم‌انتظاری مادری که صدای مناجات پسرش را یواشکی ضبط می‌کرد، در قطعه ۴۲ بهشت زهرا به پایان رسید. 

فصل اول: اضطراب در سحرگاه یازدهم اسفند

پنج روز زمان برای یک انسان معمولی شاید به سرعت برق و باد بگذرد، اما برای مادری که جگرگوشه ۲۶ ساله‌اش به خانه برنگشته، هر ثانیه‌اش معادل یک قرن دلهره و اضطراب است. ماجرا از سحرگاه روز ۱۱ اسفند آغاز شد. سید محسن شیخ‌محمدی، پسری که همیشه ملاحظه حال مادر را می‌کرد و محال بود او را بی‌خبر بگذارد، بعد از صرف سحری برای اقامه نماز جماعت از خانه بیرون رفت. مادر که عادت داشت همیشه صدای گرم خداحافظی او را بشنود، این بار در سکوتی سنگین جا ماند.

روزها از پی هم می‌گذشتند و خبری از محسن نبود. هزاران فکر آزاردهنده مثل خوره به جان مادر افتاد. قلبش گواهی می‌داد که اتفاقی افتاده. محسن هرگز اهل بی‌خبر گذاشتن او نبود و این سکوت پنج روزه، هیچ توجیهی در رفتار همیشگی‌اش نداشت.

فصل دوم: یقین مادرانه و انتظار جان‌کاه

در میان این دلشوره ویرانگر، دل مادر به تربیتی که کرده، قرص بود. او با ایمانی راسخ، در میان بغض و اشک با خود زمزمه می‌کرد: «من بچه‌ام رو می‌شناسم؛ هرگز راه بد نمی‌ره.» با این حال، بی‌خبری امانش را بریده بود و هر لحظه شعله‌ی این بی‌قراری در سینه‌اش زبانه می‌کشید. 

جوانی که راز رفتنش سر به مهر ماند

کار به جایی رسید که برای یافتن ردی از یوسف گم‌گشته‌اش، راهی مجتمع بحران بهشت زهرا(س) شد تا آزمایش دی‌ان‌ای بدهد. سوله سرد و نگاه‌های پر از ابهام، قلب مادر را هزار بار می‌شکست، اما او همچنان چشم‌انتظار خبری از پسرش بود و امید داشت که شاید ردی از او پیدا کند.

فصل سوم: طنین پنهان در مسجد و آرزوهای ناتمام

در آن روزهای انتظار، مادر مدام خاطرات شیرین محسن را مرور می‌کرد. جوانی تودار و بی‌ریا بود. وقتی در مسجد محله، دعای توسل می‌خواند یا زیارت‌های بعد از نماز و قرائت قرآن را با آن حنجره‌ی آسمانی‌ زمزمه می‌کرد، هرگز به مادر نمی‌گفت که این صدای اوست که در صحن مسجد می‌پیچد. اما مگر قلب یک مادر، صدای پاره تنش را گم می‌کند؟

مادر هر بار که به مسجد می‌رفت، متوجه می‌شد این طنین آشنا، صدای پسرش است. گوشه‌ای دور از چشم محسن می‌نشست و صدای مناجات خواندنش را با گوشی ضبط می‌کرد تا در شب‌های تنهایی، مرهم دلتنگی‌هایش باشد. پسری که مادر تازه برایش آستین بالا زده و به خواستگاری رفته بود؛ مادری که حتما در خیال خود، قد و قامت دردانه‌اش را در کت و شلوار دامادی می‌دید و برای خوشبختی‌اش هزاران نقشه کشیده بود.

جوانی که راز رفتنش سر به مهر ماند

فصل چهارم: جمعه‌ی بی‌قراری و خبر شهادت

روز پنجم، جمعه بود. خانه بوی دلهره می‌داد. وقتی داماد خواهرش از در تو آمد و کمی بعد برادرش هم رسید، دل مادر هری ریخت. سکوتشان، نگاه‌های دزدیده‌شان و شانه‌های افتاده‌شان، هزار حرف نگفته داشت. کسی نمی‌توانست توی چشم‌های مادر نگاه کند.

برادر دیگر طاقت نیاورد. بغض گلویش را می‌فشرد و اشک توی چشم‌هایش حلقه زده بود. نتوانست جمله‌ای بسازد یا مقدمه‌چینی کند؛ فقط با صدایی بریده و لرزان گفت محسن در منطقه پاسداران پر کشیده... همین چند کلمه کافی بود. بقیه‌اش را مادر نشنید. دنیا روی سرش آوار شد. جواد ۲۶ ساله‌اش، داماد آرزوهایش، مسافر آسمان شد.

جوانی که راز رفتنش سر به مهر ماند

فصل پنجم: رازی که با او به خاک رفت

سید محسن همیشه تودار بود و رفتنش هم مثل خودش سر به مهر ماند. در روز تشییع، وقتی پیکر آن جوان آرام و محجوب را روی دست می‌بردند، مادر می‌دانست که پسرش فداییِ راهی شده که به آن ایمان داشت. هیچ‌کس نپرسید و قرار هم نبود کسی بداند آن جوان مسجدی، در آن روزها چگونه به مسلخ عشق رفت؛ راز او، برای همیشه بین خودش و خدایش باقی ماند.

سید محسن شیخ‌محمدی در خانواده‌ای بزرگ شد که با شهادت غریبه نبودند؛ عمویش از شهدای سرافراز دوران دفاع مقدس بود که پیکرش در نزدیکی مزار شهید مصطفی چمران آرام گرفته و پیکر محسن در قطعه دیگر گلزار شهدا، در قطعه ۴۲ به خاک سپرده شد.

جوانی که راز رفتنش سر به مهر ماند

حالا مادری ایستاده با کمری خمیده اما غروری به بلندای آسمان. او خاک سرد مزار را با دست‌های لرزانش لمس می‌کند. مادری که روزگاری امانت‌دار صدای یواشکی پسرش در مسجد بود، حالا سنگ صبور جوانی است که تمام رازهایش را با خود به زیر خاک برد و نامش برای تاریخ ایران اسلامی جاودانه شد.

انتهای پیام/

ارسال نظر