همراه با همکلاسی‌های مدرسه بهشت/۱۳

ماجرای عجیب آخرین پرده از وداعِ پُررمز و راز شهید مدرسه میناب

شهید میناب
زمانی که حسین می‌خواست با مادرم و عمه‌هایش (خواهرانم) خداحافظی کند، رفتار عجیبی داشت. او مدام تکرار می‌کرد: «خداحافظ، من دیگر برنمی‌گردم، خداحافظ!» او از خودرو پیاده می‌شد، خداحافظی می‌کرد و دوباره بازمی‌گشت. به خاطر دارم تنها در همان شب، او 4 مرتبه از ماشین پیاده شد و برای آخرین بار رفت تا با اعضای خانواده خداحافظی کند.

خبرگزاری آنا ـ در تقویم حادثه، نام مدرسه شجره طیبه «میناب» با داغی بزرگ و ماندگار گره خورده؛ داغی که روایتگر پرواز کبوتران خسته‌ای است که احرام عشق را به کفن شهادت گره زدند.

این پرونده، روایتی است از نگاه پدر؛ پدر صبور و داغدیده‌ای که از آخرین وداع‌های پررمزوراز فرزندش در آن شب شهادت حسین می‌گوید و از خواب‌های روشنی که پس از شهادت، پرده از راز بزرگ این سرباز کوچک امام زمان(عج) برمی‌دارند. 

گپ و گفت خبرنگار آنا با محمد رهسپار پدر شهید والامقام حسین رهسپار از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب از نظرتان می‌گذرد:

کودکی که با دیدن آوارهای فلسطین، مشت‌های کوچک خود را گره می‌زد

آنا: ابتدا بفرمایید فرزند شهیدتان، حسین رهسپار هنگام شهادت چند سال داشت و در چه مقطعی به تحصیل اشتغال داشت؟

رهسپار: شهید حسین در هنگام شهادت، ۹ سال تمام داشت و در آستانه ورود به سن ۱۰ سالگی بود. او دانش‌آموز پایه چهارم ابتدایی بود.

بنده دو فرزند داشتم؛ یک دختر و یک پسر (شهید حسین).

آنا: با توجه به خاطرات و شناخت عمیقی که از فرزند شهیدتان دارید، لطفاً پیرامون ویژگی‌های اخلاقی و روحیات فردی شهید حسین توضیح دهید.

رهسپار: حسین از نظر اخلاقی کودکی بسیار خوش‌رو، خوش‌برخورد و مؤمن بود. او نسبت به انقلاب اسلامی اعتقاد و دلبستگی بسیار عمیقی داشت. 

حسین به فعالیت‌های بسیج عشق می‌ورزید؛ به طوری که در برخی روز‌های هفته، با اشتیاق کامل لباس فرم بسیجی را به تن می‌کرد و با همان پوشش به مدرسه می‌رفت. 

علاوه بر این، او در فعالیت‌های فرهنگی مدرسه نیز حضوری فعال داشت و از اعضای فعال گروه سرود و گروه تئاتر مدرسه به شمار می‌رفت.

در یک کلام، حسین فرزندی بسیار صالح و نیکوکار بود و سرانجام نیز تقدیر الهی چنین رقم خورد که به فیض عظیم شهادت برسد؛ شهادتی که او همواره از آن یاد می‌کرد و علاقه ویژه‌ای به شهیدان گمنام داشت.

آنا: با توجه به سن و سال کم شهید، روحیات و مراودات اجتماعی شهیسد حسین رهسپار چگونه بود و آیا ویژگی خاصی نسبت به همسالان خود داشت؟

رهسپار: حسین با وجود اینکه سن کمی داشت، اما از همان دوران کودکی همواره علاقه‌مند بود در نشست‌ها و مجالس بزرگسالان حضور یابد و به صحبت‌های بزرگترها گوش فرا دهد. البته او در کنار بازی با کودکان، ترجیح می‌داد در جلسات خانوادگی و دوستانه، بیشتر در جمع بزرگترها بنشیند و از محضر آنان بهره‌مند شود.

آنا: با توجه به اینکه در میان خانواده‌های معظم شهدا، به‌‌خصوص شهدای میناب، گاه از بروز برخی رفتارها، خواب‌ها یا نشانه‌های پیشگویانه‌ پیش از شهادت فرزندانشان سخن به میان می‌آید، آیا شما نیز پیش از وقوع حادثه شهادت، رفتار خاصی از شهید حسین مشاهده کرده بودید که برایتان تأمل‌برانگیز باشد؟

رهسپار: سوال خوبی پرسیدید. اتفاقاً می‌خواستم اشاره کنم، بله، کاملاً. او مدتی پیش از شهادت، خوابی دیده بود که به‌شدت او را ترسانده بود. او تعریف می‌کرد که در خواب دیده است فرد درشت‌هیکلی قصد دارد او را خفه کند؛ این اتفاق در مسجدی رخ می‌داد که در نزدیکی محل سکونتمان قرار داشت و او عصرها به همراه فامیل در محوطه آن به بازی و فوتبال مشغول می‌شدند.

ماجرای عجیب آخرین پرده از وداعِ پُر رمز و راز شهید مدرسه میناب

پس از آن خواب، حسین شب‌ها دچار ترس شدیدی شده بود؛ به طوری که حاضر نبود روی تختخواب خود در کنار خواهرش بخوابد و به اتاق ما می‌آمد تا شب را در کنار ما سپری کند. ما نیز پس از اینکه به خواب می‌رفت، او را به آرامی به اتاق خودش منتقل می‌کردیم.

آنا: آیا در آخرین ساعات پیش از شهادت یا شب منتهی به آن واقعه نیز نشانه یا رفتار خاصی از ایشان به یاد دارید؟

رهسپار: بله، خاطره‌ای از آخرین شب دارم. ما به باغ خود در روستا رفته بودیم و منزل مادرم نیز در همان منطقه قرار داشت. در هنگام بازگشت، زمانی که حسین می‌خواست با مادرم و عمه‌هایش (خواهرانم) خداحافظی کند، رفتار عجیبی داشت. او مدام تکرار می‌کرد: «خداحافظ، من دیگر برنمی‌گردم، خداحافظ!» او از خودرو پیاده می‌شد، خداحافظی می‌کرد و دوباره بازمی‌گشت.

به خاطر دارم که تنها در همان شب، او چهار مرتبه از ماشین پیاده شد و برای آخرین بار رفت تا با اعضای خانواده خداحافظی کند.

آرزوی شهید مدرسه طیبه میناب برای نابودی آمریکا و رژیم صهیونیستی

آنا: با توجه به زندگی شهید حسین رهسپار، لطفاً بفرمایید وضعیت تحصیلی و توانمندی‌های مهارتی این شهید چگونه بود و آیا مهارت یا روحیات خاصی داشت که بتواند برای نسل امروز و آینده الگو باشد؟

رهسپار: حسین در زمینه‌های گوناگون، هوش و استعداد سرشاری داشت. او در خانه دست‌سازه‌هایی به عنوان اسباب‌بازی می‌ساخت؛ ازجمله وسیله‌ای دست‌ساز که در اصطلاح محلی به آن «بادک» می‌گفتیم. او درون این وسیله باروت قرار می‌داد و با زدن کبریت، صدای انفجار کوچکی ایجاد می‌کرد. 

نکته بسیار مهم و تأثیرگذار در روحیات او، دغدغه‌های عمیق انسانی و انقلابی‌اش بود. هنگامی که پای تلویزیون می‌نشست و اخبار مربوط به فلسطین را تماشا می‌کرد ـ به‌ویژه زمانی که می‌دید کودکان مظلوم فلسطینی زیر آوار تکه‌تکه می‌شوند و جان خود را از دست داده و به شهادت می‌رسند ـ به‌شدت منقلب می‌شد.

او با همان زبان معصومانه کودکانه اما با ایمانی راسخ می‌گفت: «خدایا، به ما توانایی بده تا رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار را نابود کنیم. به خدا قسم این حرف را جدی می‌گویم؛ یک روز ما این‌ها را نابود می‌کنیم، من خودم این‌ها را به هلاکت می‌رسانم اگر قدرت داشته باشم.» او می‌گفت: «کودکان کوچک را تکه‌تکه می‌کنند... من اگر روزی دستم برسد، موشک می‌سازم تا آمریکا و اسرائیل را نابود کنم.» 

ما در آن زمان متوجه نمی‌شدیم و عمق نیت‌های الهی او را درک نمی‌کردیم؛ نمی‌دانستیم حسین چه در سر دارد و شهادت چه جایگاهی در تقدیر او قرار داده است.

آنا: با توجه به تهدیدهای توخالی دشمنان، پیام شما به عنوان پدر یک شهید به دشمنان نظام مقدس جمهوری اسلامی چیست و چه توصیه‌ای به مردم و دانش‌آموزان عزیز برای ادامه راه شهدا دارید؟

رهسپار: پاسخ ما به دشمنان این است که قدرت و تجهیزات شما پوشالی است و راه به جایی نخواهید برد. توصیه من به تمامی دانش‌آموزان این است که راه شهدا را ادامه دهند، با جدیت درس بخوانند تا به قله‌های رفیع پیشرفت برسند و ادامه‌دهنده راه پرشکوه شهدا باشند.

از تمامی فرزندان این مرز و بوم، نظامیان غیور و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می‌خواهیم نگذارند خون مطهر شهدا و مجاهدت‌های رهبر معظم انقلاب پایمال شود و انتقام خون پاک این شهدای مظلوم گرفته شود. 

ما یقین داریم و روز به روز شاهد هستیم که دشمنان رو به زوال و شکست بیشترند و ان‌شاءالله خون این کودکان معصوم مدرسه شجره طیبه میناب، موجب نابودی قطعی آمریکای جنایتکار، رژیم کودک‌کُش صهیونیستی و تمامی ابرقدرت‌ها خواهد شد.

ایران اسلامی، آباد و آزاد خواهد ماند و ما با افتخار، بیش از پیش به ایرانی بودن خود می‌بالیم و به خود می‌بالیم که ملت ما موجب شکست ابرقدرت‌ها شده است؛ ان‌شاءالله که همین‌طور خواهد شد.

آنا: و سخن پایانی...

رهسپار: بله؛ دو یا سه ماه پیش، یکی از همسایگان ما خواب بسیار عجیبی دیده بود که برای من بسیار شنیدنی بود. او تعریف می‌کرد که در عالم خواب، شهید حسین را دیده که لباس‌های خاصی به تن دارد و دو تن از همکلاسی‌ها و دوستان شهیدش نیز در کنار او حضور دارند.

همسایه‌مان رو به حسین کرده و پرسیده بود: «حسین جان، اینجا چکار می‌کنی؟ چرا اینجا ایستاده‌ای؟» 

حسین و دوستانش در حال گفتگو با یکدیگر بودند. همسایه‌مان می‌گفت از حسین پرسیدم: «خاله جان، با دوستت چه می‌گویی؟ موضوع چیست؟» حسین پاسخ داده بود: «این یک راز بین خود ماست که نمی‌خواهیم به کسی بگوییم.» او اصرار کرده بود که «چه رازی؟ مگر چه مسئله‌ای است؟» و حسین در پاسخ گفته بود: «ما سربازان امام زمان(عج) هستیم؛ ما یاران و همراهان امام زمان(عج) هستیم و این یک رمز میان ماست که نمی‌توانیم آن را به دیگران بگوییم.»

انتهای پیام/

ارسال نظر