«پادشاهان پیاده» روایتی از عاشقانی که مسیر نجف تا کربلا را زندگی کرده‌اند

پادشاه پناه
با نزدیک شدن به ایام پیاده‌روی اربعین، بار دیگر توجه علاقه‌مندان به کتاب‌هایی جلب می‌شود که تجربه این سفر معنوی را از زاویه‌ای متفاوت روایت کرده‌اند. در میان آثار منتشرشده درباره اربعین، کتاب «پادشاهان پیاده» نوشته بهزاد دانشگر، یکی از آثاری است که با ثبت روایت‌های واقعی زائران، تصویری ملموس و انسانی از بزرگ‌ترین اجتماع مذهبی جهان ارائه می‌دهد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، «پادشاهان پیاده» حاصل همکاری بهزاد دانشگر و محمدعلی جعفری است؛ اثری که به جای روایت یک داستان واحد، مجموعه‌ای از خرده‌روایت‌های زائران امام حسین (ع) را در خود جای داده است. راویان این کتاب از ملیت‌ها، قومیت‌ها و فرهنگ‌های مختلف هستند و هر کدام تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد از سفر اربعین را بازگو می‌کنند.

نویسندگان در این کتاب کوشیده‌اند روایت‌ها را با کمترین دخل و تصرف منتشر کنند تا صدای واقعی زائران به گوش مخاطب برسد. همین ویژگی، «پادشاهان پیاده» را به اثری مستند و صمیمی تبدیل کرده که خواننده را بی‌واسطه با حال‌وهوای مسیر نجف تا کربلا همراه می‌کند.

در صفحات این کتاب، اربعین تنها یک مسیر پیاده‌روی نیست؛ بلکه جلوه‌ای از همدلی، ایثار، مهمان‌نوازی و عشق به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) است. روایت‌هایی کوتاه، اما تأثیرگذار که از دل موکب‌ها، جاده‌های منتهی به کربلا و دیدار انسان‌هایی از فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف شکل گرفته‌اند و تصویری زنده از فرهنگ اربعین را پیش چشم مخاطب قرار می‌دهند.

یکی از ویژگی‌های برجسته «پادشاهان پیاده»، تنوع راویان آن است. حضور زائرانی از کشور‌های مختلف نشان می‌دهد که اربعین، فراتر از یک آیین مذهبی، به نمادی از وحدت، همدلی و همبستگی میان ملت‌ها تبدیل شده است؛ رویدادی که هر سال میلیون‌ها عاشق را در مسیر عشق به سیدالشهدا (ع) گرد هم می‌آورد.

زبان روان، روایت‌های کوتاه و فضای مستند کتاب، مطالعه آن را برای مخاطبان عمومی و علاقه‌مندان به ادبیات پایداری و سفرنامه‌نویسی جذاب کرده است. از همین رو، «پادشاهان پیاده» می‌تواند در آستانه پیاده‌روی اربعین، یکی از پیشنهاد‌های مناسب برای کسانی باشد که می‌خواهند پیش از آغاز این سفر معنوی، با تجربه‌های ناب زائران سال‌های گذشته همراه شوند و حال‌وهوای مسیر عشق را از دریچه خاطرات واقعی لمس کنند.

در قسمتی از آن می‌خوانید:

« توی این مسیر شهر دیوانیه به نجف، دو تا قبیلهٔ عشایر با هم درگیری داشتند، حدود ده سال قبل. یکی از قبیله‌ها سه‌نفر از آن قبیله را کشته بودند. این‌ها ازشان دیه نمی‌گرفتند. می‌گفتند ما حق بچه‌هایمان را ازتان می‌گیریم. باید سه‌تا از شما را بکشیم. تا اینکه زیارت اربعین امام حسین علیه‌السلام شد. هر دو عشیره موکب داشتند. یک شب عشیره‌ای که خون جوان‌هایش را طلبکار بود مهمان نداشت. پیغام فرستادند برای آن عشیرهٔ دیگر که اگر امشب زائرهایتان را بفرستید موکب ما، خون جوان‌هایتان را می‌بخشیم و از خون جوان‌هایمان می‌گذریم؛ یعنی به عشق امام حسین یک اختلاف و انتقام عشیره‌ای که می‌توانست باعث جنگ بشود، تمام شد.»

راوی،محمود رنجبر بافقی:

دو تا پاهام عليل است. یکی از زانوهایم مصنوعی است و یکی به خاطر اصابت تیر یک سانت ونیم کوتاه شده . از ناحیه ریه هم سی و پنج درصد شیمیایی شده ام. عین خیالم نیست. دارم پیاده می روم. اگر بگویم خسته نمی شوم که دروغ گفته ام، ولی دارم کیف میکنم، این شور و حال و معرفت را فقط در شب های عملیات دیده ام.

از صبح دستشویی فرنگی گیرم نیامد. داشتم اذیتم میشدم. یک دفعه یک عراقی آمد طرفم. نه او حرف من را می فهمید نه من حرف او را. اشاره کرد «چی میخوای ؟» به زانوهام اشاره کردم. چون کنار دستشویی نشسته بودم، شستش خبردار شد. من را برداشت برد توی یک کوچه در محله های پشت موکب ها. مسیر هم طولانی بود.

خانه خودش توالت فرنگی نداشت. در خانه همسایه اش را زد. بعد هم من را برد خانه خودش. باور کنید فقیرترین ایرانی چنین خانه ضعیفی ندارد. دو تا حبه سیر توی يخچالش بود. یکی را خودش خورد یکی را داد به من.

راوی، فاطمه رضایی نژاد:

یک زن لبنانی دیدیم که پنگوئنی راه می رفت. هر قدمش شاید پنج سانتیمتر، بیست ودوسه سال بیشتر نداشت. به انگلیسی بهش گفتم «پزشکم، میتونم کمکتون کنم؟» اصرار داشت که نه می خواهم بروم. با پنج شش تا از دوستانم به زور نشاندیمش. پایش را شستیم.

کف پایش کاملا پراز تاول بود. تاول هایی که من تا حالا تو عمرم حتی توی آی سی یو ندیده بودم. تاول ها را باز کردیم. باز هی میگفت میخوام برم . یا بگو بخند و شوخی که شما لبنانی ها چقدر خوشگل هستید راضی اش کردیم بنشیند. همین که پایش را پانسمان کردیم پا شد رفت.

اینجا همه می روند دنبال تیم درمانی و هلال احمر، منتهی ما خودمان می رویم سراغ مريضها. توی موکب ها که اعلام میکنیم تیم پزشکی هستیم. توی راه هم که مشخص است؛ هر کس لنگان لنگان می رود. توی موکب ها شب همه خسته و کوفته و با درد و ناله از راه می رسند. ما راه می افتیم کار خدماتی انجام می دهیم. این برای مردم خیلی جالب بود.

انتهای پیام/

ارسال نظر