وقتی وقایع‌نگار، شاهد می‌شود

از اذان سحر مصلی تا نماز وداع آقای شهید/ سوگواری و خونخواهی عاشقان در روز دوم

مصلی
وقایع نگار گاهی شاهد می‌شود و سال‌ها بعد هم هنوز صدای گام‌های آرام مردمی را به یاد خواهد آورد که در روز دوم وداع رهبر شهیدش، شهری را با فریاد انتقام و خونخواهی و البته بیعت با رهبر سوم انقلاب روایت کردند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری آنا، صدای اذان صبح در صحن و شبستان مصلی می‌پیچید. فوج خروشان و حزین جمعیت عزادار رهبر شهید انقلاب، که در گوشه‌وکنار صحن، در گعده‌های چند تا چند ده‌نفره، به سینه‌زنی و گاه دم گرفتن با ذاکر و مرثیه‌سرای مراسم می‌پرداختند، حالا قامت به نماز بسته و غم این مصیبت بزرگ را با گفت‌وگو با پروردگار رحمن عرضه می‌کنند؛ «أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».

در خنکای سحر و پیش از طلوع آفتاب نیمه تیرماه، مردمی دل‌شکسته اما مصمم، چشم بر پیکر رهبر والامقام و خانواده شهیدش دوخته‌اند تا این بار، در آخرین ساعات حضور جسمانی آن یار سفرکرده، به انتظار اقامه نماز وداع بنشینند.

تهران مدت‌هاست که رنگ دیگری گرفته؛ نه از آن رنگ‌هایی که بر تابلوی خیابان‌ها می‌نشیند و با رفت‌وآمد آدم‌ها تغییر می‌کند؛ رنگی از جنس مکث، حنماسه و سوگ. از جنس همان «باید برخاست» و «حیدرحیدر» گفتن‌ها در تجمع‌های شبانه. امروز گویی شهر، پیش از آنکه چشم بگشاید، تصمیم گرفته بود اندکی آهسته‌تر نفس بکشد.

باد، پرچم‌های سیاه را آرام تکان می‌داد. صدای تلاوت قرآن، گاه از بلندگوها شنیده می‌شد و گاه در زمزمه لب‌های مردمی که هر کدام آیه‌ای را زیر لب تکرار می‌کردند. هیچ‌کس نمی‌کوشید بر دیگری پیشی بگیرد. زمان، انگار از شتاب افتاده بود.

مصلی؛ محراب وداع، میعاد اشک مردم

خبرنگار دفترچه‌اش را باز می‌کند. می‌نویسد: «جمعیت همچنان در حال ورود است.» اما می‌داند این جمله، همه آنچه را دیده است، روایت نمی‌کند. چگونه می‌توان نوشت که سکوت، گاهی از هزار شعار بلندتر است؟ چگونه می‌توان ثبت کرد که اشک، همیشه از اندوه نمی‌آید؛ گاه از سنگینی خاطره می‌جوشد؟

از اذان سحر مصلی تا نماز وداع آقای شهید؛ سوگواری و خونخواهی عاشقان در روز دوم

در میان جمعیت، کودکی از پدرش می‌پرسد: «چرا این همه آدم آمده‌اند؟» پدر، لحظه‌ای سکوت می‌کند. شاید به دنبال پاسخی است که در واژه‌ها جا نشود. شاید می‌داند بعضی چیزها را باید سال‌ها بعد فهمید؛ وقتی انسان خود، بخشی از حافظه یک سرزمین شود.

در مسیرهای منتهی به محل برگزاری آیین وداع، خیابان دیگر فقط راه عبور نبود؛ امتدادی بود از خاطره آقای شهید. صف‌ها آرام پیش می‌رفتند و هیچ‌کس باور نمی‌کرد که این قدم‌ها در بدرقه مردی است که بارها در همین مصلی بر نماز او اقتدا کرده و همراه با خطبه‌های باصلابتش، شور زندگی را در دل زنده کرده‌ایم. هر قدم، فرصتی بود برای آنکه انسان، با گذشته خویش نیز روبه‌رو شود.

سوگ، زبان عجیبی دارد. بلند سخن نمی‌گوید. در ازدحام نیز نجوا می‌کند. آنچه در چهره مردم دیده می‌شد، بیشتر از آنکه فریاد باشد، دل‌گویه‌هایی بود که سال‌ها در حافظه یک ملت رسوب کرده بود. پیرمردی که عصا را آرام بر زمین می‌گذاشت، نوجوانی که پرچم «یالثارات الحسین» را تکان می‌داد، مادری که در یک دست خود تمثال نوه شهید رهبر انقلاب را به دست گرفته بود و دختر خردسالش را که به خوابی شیرین فرو رفته بود، در آغوش گرفته بود؛ مردی جاافتاده با موهای جوگندمی و صورت چروکیده و آفتاب‌سوخته، با تمام وجود شعار سر می‌دهد که: «ما همه خونخواه پدر، گوش به فرمان پسر.» این‌ها هر کدام روایتی بودند که در هیچ خبر کوتاهی نمی‌گنجید.

وقایع نگار، در چنین روزهایی، بیش از آنکه نویسنده خبر باشد، شاهد است؛ شاهد لحظه‌هایی که در قاب هیچ دوربینی کامل نمی‌شوند. تصویر، ازدحام را ثبت می‌کند، اما نمی‌تواند وزن انتظار را نشان دهد. صدا، نوحه را ضبط می‌کند، اما از شنیدن تپش دل‌هایی که در میان جمعیت آرام گرفته‌اند، ناتوان است.

در صف، پیرمردی قرآن کوچکی را میان انگشتانش گرفته بود. هر چند دقیقه، بی‌آنکه صفحه‌ای را ورق بزند، نگاهش را از خطوط کتاب برمی‌داشت و به دوردست خیره می‌شد؛ در حافظه‌اش انس و الفت همیشگی آقا سیدعلی با قرآن کریم را مرور می‌کرد. چند قدم آن‌سوتر، نوجوانی بی‌آنکه گوشی تلفن همراهش را از جیب بیرون بیاورد، تنها ایستاده بود و جمعیت را نگاه می‌کرد؛ شاید نخستین تجربه او از چنین آیینی بود، شاید نخستین مواجهه‌اش با این پرسش که چگونه یک فقدان می‌تواند هزاران انسان را در کنار هم قرار دهد.

از اذان سحر مصلی تا نماز وداع آقای شهید؛ سوگواری و خونخواهی عاشقان در روز دوم

خبرنگار، گاه ناچار است میان آنچه می‌بیند و آنچه باید بنویسد، یکی را انتخاب کند؛ زیرا بسیاری از صحنه‌ها، پیش از آنکه خبر باشند، تجربه‌اند. دوربین می‌تواند تصویر جمعیت را ثبت کند، اما نمی‌تواند وزن سکوت را اندازه بگیرد. نمی‌تواند ثبت کند که چگونه هزاران انسان، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، در اندوهی مشترک کنار هم ایستاده‌اند.

شهرهای بزرگ معمولاً حافظه کوتاهی دارند. هر روز حادثه‌ای، حادثه پیشین را از یاد می‌برد. اما گاهی واقعه‌ای رخ می‌دهد که زمان را کند می‌کند. آن روز، تهران بیش از آنکه پایتخت باشد، حافظه بود؛ حافظه نسلی که انقلاب را دیده بود، نسلی که جنگ را از سر گذرانده بود و نسل دیگری که همه آن سال‌ها را تنها از روایت پدران و مادران خود شنیده بود.

نماز وداع؛ آخرین سلام یک ملت به رهبر شهید

نماز در میانه هق‌هق گریه و بغض مردم اقامه می‌شود. آنچه این حضور را معنا می‌کرد، تنها شمار آدم‌ها نبود؛ تفاوت چهره‌ها بود. زن و مرد، پیر و جوان، کودکانی که شاید معنای دقیق فقدان را نمی‌دانستند و سالمندانی که در نگاهشان، وداع‌های دیگری نیز موج می‌زد. هر کدام، با دلیلی آمده بودند که شاید هیچ‌گاه بر زبان نیاورند.

از اذان سحر مصلی تا نماز وداع آقای شهید؛ سوگواری و خونخواهی عاشقان در روز دوم

در میان صفوف، صدای آرام و پرطمأنینه آیت‌الله جعفر سبحانی، مرجع گرانقدر تشیع، می‌پیچد؛ گاه اشکی که بی‌اراده بر گونه می‌غلتید و گاه تکان خوردن شانه‌ها، غم را چند برابر می‌کند. سوگواری، همیشه در بلندترین صداها اتفاق نمی‌افتد؛ گاهی در همان لحظه‌ای شکل می‌گیرد که هزاران نفر، بی‌هیچ قراری، آهسته‌تر قدم برمی‌دارند.

خبرنگار می‌تواند بنویسد که مراسم از چه ساعتی آغاز شد، چه مسیرهایی مملو از جمعیت بود و کدام خیابان‌ها بسته شدند؛ اما حقیقت، گاه میان این سطرها پنهان می‌ماند. حقیقت، در نگاه مردی بود که از شهری دور آمده بود و وقتی از او پرسیدند چرا این همه راه را طی کرده‌ای، تنها گفت: «آمدم که باشم.» پاسخی کوتاه که بیش از هر تحلیل سیاسی، از تجربه انسانی حضور سخن می‌گفت.

شاید فلسفه آیین‌های وداع نیز همین باشد؛ انسان، بیش از آنکه با کسی خداحافظی کند، با بخشی از زمان خویش روبه‌رو می‌شود. هر وداع، پایان یک زندگی نیست؛ پایان دوره‌ای از حافظه جمعی است. از این رو، اشک مردم همیشه فقط برای یک انسان نیست؛ برای سال‌هایی است که با او گذشته، برای خاطراتی که در سایه نام او شکل گرفته و برای آینده‌ای که از فردای فقدان آغاز می‌شود.

باد، گاه پرچم‌های سیاه را تکان می‌داد و گاه صفحه قرآن کودکی را که در کنار پدرش ایستاده بود. آسمان، همان آسمان همیشگی بود؛ اما آدم‌ها جور دیگری به آن نگاه می‌کردند. در روزهای عادی، چشم‌ها افق را برای رسیدن می‌جویند؛ در روزهای سوگ، افق را برای معنایی دیگر.

از اذان سحر مصلی تا نماز وداع آقای شهید؛ سوگواری و خونخواهی عاشقان در روز دوم

وداع با رهبر شهید؛ آن‌گاه که حماسه مردم با خونخواهی معنا شد

در ازدحام، کسی به دیگری تنه می‌زد و بی‌درنگ عذر می‌خواست. بطری آبی میان چند نفر دست‌به‌دست می‌شد. سایه چادری، سهم پیرزنی می‌شد که تاب آفتاب نداشت. سوگ، اگر اصیل باشد، انسان را به هم نزدیک‌تر می‌کند. اندوه، هنگامی که میان جمع تقسیم می‌شود، از سنگینی‌اش کاسته نمی‌شود، اما تنهایی را کمتر می‌کند.

تهران در این سه روز، تنها میزبان یک مراسم نیست؛ میزبان هزاران روایت ناتمام از پیر فرزانه ای است که از امت مبعوث شده می‌گفت. هر کس، قصه خود را با خود آورده بود و بی‌آنکه آن را برای دیگری تعریف کند، در سکوت جمع حل می‌شد. شاید به همین دلیل است که گزارش‌های خبری، هر قدر دقیق باشند، باز چیزی از حقیقت را ناگفته می‌گذارند؛ حقیقتی که نه در اعداد، که در فاصله میان دو نگاه زندگی می‌کند.

پهنه آفتاب آرام‌آرام دامنش را در صحن و شبستان مصلی و خیابان‌های اطراف پهن می‌کرد، اما سیل خروشان مردمی که برای بدرقه آقای شهید آمده‌اند، تمامی ندارد. فردا دوباره ترافیک بازگردد، بوق خودروها خیابان‌ها را پر کند و زندگی به ریتم همیشگی خود برگردد؛ اما بعضی روزها، در حافظه شهر ته‌نشین می‌شوند. روزهایی که کف خیابان‌ها تنها آسفالت نیستند، بلکه دفتر خاطرات مردمی می‌شوند که برای ساعتی، فارغ از همه تفاوت‌ها، در یک احساس مشترک کنار هم ایستاده‌اند. حس‌هایی به ظاهر متناقض از سوگ و غرور و حماسه و خونخواهی

و شاید رسالت خبرنگار، در چنین روزهایی، نه داوری باشد و نه مرثیه‌سرایی؛ تنها ثبت همین لحظه‌های گذرا؛ لحظه‌هایی که تاریخ، سال‌ها بعد، آن‌ها را در آمار و تیترها خواهد خواند، اما انسان، هنوز صدای گام‌های آرام مردمی را به یاد خواهد آورد که در روز دوم وداع رهبر شهیدش، شهری را با فریاد انتقام و خونخواهی و البته بیعت با رهبر سوم انقلاب روایت کردند.

انتهای پیام/

ارسال نظر