اروپا در آستانه یک جابه‌جایی قاره‌ای

چرا واشنگتنِ ترامپ از بروکسل عبور کرده و به قلب اروپا رسیده است؟

سفر مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، از مونیخ به پایتخت‌های اروپای مرکزی، نشانه‌ای روشن از تغییر راهبردی واشنگتن در قبال اروپا است؛ چرخشی که با عبور از بروکسل، بر تقویت دولت‌های حاکمیت‌گرا در امتداد دانوب تمرکز دارد و از شکل‌گیری نظمی تازه در درون قاره سبز خبر می‌دهد.

به گزارش خبرگزاری آنا، تحولات اخیر در سیاست خارجی ایالات متحده نشان می‌دهد که اروپا دیگر آن قاره یکدستِ تحت رهبری بروکسل نیست. سفر مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، از مونیخ به براتیسلاوا و بوداپست، تنها یک برنامه دیپلماتیک معمولی نبود، بلکه نشانه‌ای آشکار از تغییر مرکز ثقل راهبردی آمریکا در اروپا به شمار می‌رود. واشنگتنِ دوران ترامپ به این جمع‌بندی رسیده است که اروپا، اگر قرار است شریک باشد و نه بار اضافی، باید از نو و از «هسته‌ای سالم‌تر» بازسازی شود.

در حالی که کنفرانس امنیتی مونیخ همچنان در چارچوب واژگان کهنه‌ای، چون «نظم مبتنی بر قواعد» و «ارزش‌های مشترک» گرفتار است، دولت‌های اروپای مرکزی با اتکا به رأی مردم و حاکمیت ملی، مسیر متفاوتی را دنبال می‌کنند. این کشور‌ها نه‌تنها از فرسایش مشروعیت نخبگان لیبرال اروپای غربی آگاهند، بلکه دیگر تمایلی ندارند هزینه بحران‌هایی را بپردازند که در بروکسل طراحی و در پایتخت‌های دیگر تحمیل می‌شود.

روبیو در اروپای مرکزی با دولت‌هایی مواجه شد که از عذرخواهی برای تأکید بر منافع ملی خود ابایی ندارند. این همان نقطه‌ای است که نگاه واشنگتنِ ترامپ با این کشور‌ها هم‌پوشانی پیدا می‌کند: بازگشت دولت–ملت به‌عنوان بازیگر اصلی تاریخ و تضعیف نقش ساختار‌های فراملی که بدون پاسخ‌گویی دموکراتیک، برای ملت‌ها تصمیم‌سازی می‌کنند.

این چرخش، در واقع پاسخی به بن‌بست ساختاری اتحادیه اروپاست؛ اتحادیه‌ای که بیش از آنکه به امنیت مرز‌های خارجی خود بیندیشد، درگیر مهندسی سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک درون مرز‌های اعضاست. نتیجه این روند، فاصله فزاینده میان ملت‌ها و نخبگان حاکم بوده است.

از «مسئله» بروکسل تا «دارایی» واشنگتن

در براتیسلاوا، دیدار روبیو با رابرت فیکو نخست‌وزیر اسلواکی و پیتر پلگرینی رئیس‌جمهور این کشور، حامل پیامی فراتر از عناوین رسمی بود. تمرکز گفت‌و‌گو‌ها بر امنیت منطقه‌ای، انرژی هسته‌ای و نوسازی نظامی، نشان داد که واشنگتن به اروپای مرکزی نه به‌عنوان حاشیه، بلکه به‌عنوان ستون جدید تعامل با قاره اروپا نگاه می‌کند.

اظهارات روبیو مبنی بر اینکه دولت ترامپ، اروپای مرکزی را به یکی از مؤلفه‌های کلیدی سیاست جهانی آمریکا تبدیل خواهد کرد، در واقع اعلان پایان نگاه قیم‌مآبانه بروکسل به این منطقه است. برای سال‌ها، کشور‌های اروپای مرکزی به‌دلیل محافظه‌کاری فرهنگی، تأکید بر هویت ملی و مقاومت در برابر سیاست‌های مهاجرتی، هدف فشار‌های سیاسی و اقتصادی اتحادیه اروپا بودند.

فیکو به‌صراحت به این دوگانگی اشاره کرد: زمانی که اسلواکی برای تأمین منافع ملی خود با مسکو یا پکن وارد گفت‌و‌گو می‌شود، بروکسل آن را انحراف و گناه نابخشودنی می‌داند؛ اما از منظر واشنگتن، این رفتار چیزی جز دیپلماسی عمل‌گرا نیست. همین تفاوت نگاه، شکاف عمیق میان اروپا و آمریکا را عیان می‌کند.

از منظر اروپای مرکزی، اتحادیه اروپا بیش از آنکه ضامن همبستگی باشد، به ابزاری برای اعمال فشار سیاسی تبدیل شده است؛ از استفاده ابزاری از انرژی گرفته تا مشروط‌سازی بودجه‌ها به تبعیت ایدئولوژیک. تجربه اسلواکی و مجارستان در پرونده‌های انرژی و ترانزیت، نمونه‌ای روشن از این واقعیت است.

انرژی، امنیت و بازتعریف وابستگی‌ها

یکی از محور‌های اصلی این چرخش ژئوپلیتیکی، انرژی است. مذاکرات اسلواکی با شرکت آمریکایی وستینگهاوس برای ساخت نیروگاه هسته‌ای جدید تا سال ۲۰۴۰، تنها یک پروژه فنی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از تلاش برای رهایی از وابستگی‌های تحمیلی بروکسل و بازتعریف امنیت انرژی در قالب شراکت با آمریکا است.

همزمان، تقویت توان نظامی از طریق توسعه ناوگان جنگنده‌های F-۱۶، نشان می‌دهد که اروپای مرکزی در حال بازسازی جایگاه خود در معماری امنیتی ناتو، بدون افتادن در دام تقابل‌های پرهزینه و بی‌پایان است. این همان مدلی است که واشنگتنِ ترامپ از آن حمایت می‌کند: امنیت بدون ماجراجویی.

در این چارچوب، احیای نقش گروه ویشگراد (V۴) اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. احتمال برگزاری نشست ویشگراد–آمریکا، به معنای نهادینه شدن یک بلوک سیاسی است که به‌جای بروکسل، واشنگتن را شریک راهبردی خود می‌داند. این کشور‌ها خواهان فروپاشی اتحادیه اروپا نیستند، بلکه به‌دنبال اصلاح ریشه‌ای آن از درون هستند.

واشنگتن نیز این تمایز را درک کرده است؛ تمایز میان «گسست» و «اصلاح». حمایت آمریکا از اروپای مرکزی، نه برای تضعیف اروپا، بلکه برای شکستن انحصار ایدئولوژیک نخبگان لیبرال غربی است.

هم‌سویی ایدئولوژیک و واقع‌گرایی ژئوپلیتیکی

اگر براتیسلاوا نماد همگرایی راهبردی بود، بوداپست نماد هم‌سویی ایدئولوژیک است. توصیف روابط آمریکا و مجارستان به‌عنوان «دوران طلایی» از سوی روبیو، بازتاب جایگاه ویژه ویکتور اوربان در معادلات جدید غرب است؛ رهبری که بیش از یک دهه در برابر فشار‌های بروکسل ایستاده و هزینه آن را نیز پرداخته است.

مجارستان با سیاست‌های ضد مهاجرت، حمایت از نهاد خانواده و دفاع از هویت مسیحی، به الگوی مقاومت در برابر جریان مسلط لیبرال تبدیل شده است. در حالی که اتحادیه اروپا این رویکرد را «غیرلیبرال» می‌خواند، محافظه‌کاران آمریکایی آن را نمونه‌ای از حکمرانی مبتنی بر رأی اکثریت می‌دانند.

نکته مهم در مواضع روبیو، پذیرش واقع‌گرایانه روابط مجارستان با روسیه و چین است. واشنگتنِ ترامپ، برخلاف بروکسل، به‌دنبال تحمیل قطع کامل روابط نیست، بلکه بر مدیریت وابستگی‌ها تأکید دارد. این نگاه، عملاً اخلاق‌گرایی گزینشی اروپا را به چالش می‌کشد.

پیشنهاد میزبانی مجارستان از نشست صلح احتمالی میان روسیه، اوکراین و آمریکا نیز نشان می‌دهد که اروپای مرکزی می‌خواهد «پل» باشد، نه «میدان نبرد». تجربه تاریخی این کشور‌ها از تبدیل شدن به حائل قدرت‌ها، آنها را به‌سوی تعادل و ثبات سوق داده است.

پایان انحصار ایدئولوژیک بروکسل

دلیل سفر روبیو روشن است: مرکز ثقل همکاری آمریکا و اروپا در حال حرکت به شرق است. پایتخت‌هایی که زمانی حاشیه‌نشین تلقی می‌شدند، اکنون به بازیگران دستورکارساز تبدیل شده‌اند. این تحول به معنای پایان اتحادیه اروپا نیست، اما پایان انحصار فکری و سیاسی آن را نوید می‌دهد.

اروپای در حال ظهور، اروپایی چندقطبی درون‌قاره‌ای است؛ متکثر، رقابتی و متکی بر حاکمیت ملی. در چنین اروپایی، دولت‌های مرکزی نه تابع، بلکه شریک‌اند. واشنگتن این واقعیت را زودتر از بروکسل درک کرده و بر همین اساس، شرکای خود را انتخاب کرده است.

مسیر روبیو از مونیخ تا بوداپست، تنها یک سفر نبود؛ نقشه یک شکاف و آینده‌ای متفاوت بود. آینده‌ای که در آن، بروکسل دیگر تنها مرکز تصمیم‌سازی اروپا نخواهد بود.

انتهای پیام/

ارسال نظر