خواب دیدم امشب، در اوج سحر
نوری نشسته به چهره قمر
گفتم مگر هست؟ گفتا که هست
آن مردِ بیدار، در اوج خطر
گفتم کجایید؟ گفتا میان
کوچه به کوچه، میانِ میان
با دست خالی، ولی پر ز عشق
با سینهای وسعتِ آسمان
گفتم چه سازید در این روزگار؟
گفتا که سازیم وطن را دوبار
با هر نفس، یک نفسِ استوار
با هر قدم، یک قدمِ استوار
گفتم ز فسا، زهرا دخترم
دستم تهی، آرزویی به برم
گفتا که بنویس به نامِ وطن
تا که شود این قلمت رهبرم
گفتا که ای دختر، ادامه بده
راهِ غزل را، به خدا، ادامه بده
هرکه ز عشقِ وطنش گفت و خواند
نامهی او را قلمِ ما بخواند
خوابم پرید و دلم ماند باز
با آن نفسهای پر از راز و راز
گفتم که این مرد، که بود و کجاست؟
گفتا که او، سیدِ سربلندِ ماست